جادوی لبخند تو
جادوی لبخند تو؛ ادامه پارت دهم (در کپشن♡)
و در نهایت میسو با موهایِ کوتاه و قهوهای که به چهرهی معصوم و زیبایش قابی مدرن داده بود، در میانِ این همه فرشتهی خیرهکننده میدرخشید. چشمانِ سبزِ درخشانش، غرق در حیرت بود.
شورایِ فرشتهها به خشم آمده بود. متئو، که حتی در لحظهی شکست هم با آن چهرهی سنگی و بینقصش شبیه به یک اثرِ هنریِ کلاسیک به نظر میرسید، به خاطرِ آسیب زدن به میسو که در حالِ طی کردنِ مسیرِ انسان شدن بود متهم به خیانتِ بزرگ شد. زنجیرهایِ نوری به دورِ تنِ برازندهی او پیچیدند و او در حالی که با نگاهی مغرور و سرد به جمع مینگریست، از دنیای فرشته ها اخراج و به جهنم تبعید شد .
اما سکوتِ سنگینی حکمفرما شد. هارو به سمتِ میسو رفت؛ آنقدر نزدیک که میسو میتوانست گرمایِ حضورِ فرشتهگونهاش را حس کند. هارو با صدایی که مثلِ موسیقی بود گفت: «میسو، حالا تو آزاد هستی. اما این پیوندِ خونی، فقط یک انتخابِ نهایی برایت گذاشته.»
هالهی انرژیِ اطرافِ میسو دو نیم شد؛ یک سمت، درخششِ بالهایِ سپید و جاودانگیِ دنیایِ فرشتهها، و سمتِ دیگر، گرمایِ تپندهی یک زندگیِ انسانی در کنارِ گونو؛ با تمامِ دردها و زیباییهایِ فانیاش. لیلیان با چشمانی اشکبار به دخترش نگاه کرد.
میسو باید انتخاب میکرد: جاودانگیِ بیدرد و ابدی در کنارِ فرشتگان، یا زندگیِ کوتاه اما ارزشمند و انسانی در کنارِ گونو مینا پدرش و تمام دنیایی که به آن وابسته شده بود؟
نظرات