جادوی لبخند تو
جادوی لبخند تو؛ پارت ششم(در کپشن♡)
پردهها کنار رفتند. در ذهن گونو، سیلِ خاطراتِ مدفون شده در قانون بازتاب طغیان کرد؛ او دید که چطور سالها پیش، در میان ویرانههای سرد زندگی، میسو با دستانی لرزان اما قلبی آتشین، او را از چنگالِ سرنوشتِ شومی که انتظارش را می کشید بیرون کشید. آنجا بود که فهمید میسو نه یک فرشته معمولی، بلکه فرشتهی نجاتِ همیشگیاش بوده است. هارو، در گوشهای از این تماشاخانهی ابدی، با چشمانی خیس و قلبی فشرده نظارهگر بود؛ او تمام آن شبهای بیخوابی و سکوتهای پر از دردِ میسو را دیده بود که چگونه در سایهها، بیآنکه گونو بداند، از او محافظت میکرد. حالا، حقیقت و تمام این خاطرات که ما واضح در خواب و بیداری میدید برایش زنده و واضح شدند فشارِ هولناکِ اتصالِ آنهمه خاطرهی زجرکشیده با حالِ فعلیاش، مغزِ او را به لرزه درآورد؛ انگار میخواست جمجمهاش را از هم بپاشد. گونو فریادی بیصدا کشید، چشمانش از شدت درد سرش قرمز شده بود و ناگهان، دنیا دور سرش چرخید. او با هیبتی سنگین، درست در میانِ طوفانِ افکارش، روی زمین سقوط کرد و سکوتی مرگبار جای هیاهوی ذهنِ درهمشکستهاش را گرفت.
نظرات