s.
شروع، واژهایست که انسان برای فریب دادن خودش اختراع کرده؛ توهمی از تولد دوباره، در جهانی که هیچچیز واقعاً از نو متولد نمیشود. ما صرفاً شکل تازهای از همان ویرانههای قدیمی هستیم؛ با نامهایی متفاوت برای زخمهایی تکراری و امیدهایی که هنوز نمیدانند محکوم به فنا هستند.
هیچ آغازی مقدس نیست. هیچ مسیری معنای ذاتی ندارد و هیچ مقصدی آنقدر ارزشمند نیست که رنجِ رسیدن به آن را توجیه کند. جهان پیش از ما وجود داشت، پس از ما نیز ادامه خواهد داشت و میان این دو، ما با جدیتی مضحک تلاش میکنیم به چند دهه حضور تصادفی، مفهومی فراتر از آنچه هست ببخشیم.
بااینحال، انسان آغاز میکند؛ نه چون دلیلی برای ادامه دادن یافته، بلکه چون هنوز به پایان نرسیده است. حرکت میکند، نه از سر ایمان به آینده، بلکه به این دلیل که سکون نیز چیزی جز شکل دیگری از زوال نیست.
شاید حقیقت همین باشد؛ هیچچیز آنقدر مهم نیست که برای همیشه باقی بماند، و هیچچیز آنقدر بیاهمیت نیست که نتواند برای مدتی تمام جهانِ یک انسان باشد.
پس شروع کن، اگر اصرار داری. بساز، اگر سکوتِ خلأ را تاب نمیآوری. به چیزی معنا بده، حتی اگر بدانی این معنا محصول ذهن توست، نه خاصیتی پنهان در جهان.
من نه به رستگاریِ آغازها باور دارم، نه به عدالتِ پایانها. تنها میدانم که همهچیز، دیر یا زود، از آنچه بوده تهی خواهد شد.
و شاید آزادی دقیقاً از همینجا آغاز میشود؛ از لحظهای که دیگر نیازی نداری چیزی ابدی باشد تا جرئت کنی آن را انتخاب کنی.
نظرات (۱۷۵)