رمان
پارت هفدهم رمان
عصر یخبندان
پارت17
یه نگا به کامران کردم خیلی عجیب بود این ادم و خفه خون گرفته
این تا نزنی تو دهنش خفه نمیشه بعد الان ساکته کلا این روزا همه عجیب شدن
........
امروز باید برم ازمایشگاه، بعدش کلانتری و... هوفف حتی فک کردن به این کارا خستم میکنه دیگه انجام دادنشون پیش کش
بلند شدم و لباسامو پوشیدم از لباس اداری بدم میومد ولی برا پرستیژی که داره میپوشم
خیلی چرته گوشیم زنگ خورد و بله بز بزه قندی کم بود که اومد
_بله
_بلا خب یه جانمی یه رفیقی چیزی یه حالی بهمون بده
_مانی حوصله زر زراتو ندارم بنال
_چیزی شده؟؟؟
_نه فقط...
ادامه دارد...
نویسنده: ساناز...
نظرات (۱)