رمان YOU
YOU⁵
ات مستقیم رفت همون اتاق میکاپ
ات در زد و اروم وارد شد دید که هیچ کس غیر از خودش و هیونجین اونجا نیست. نگران شد. هیونجین روی مبل استراحت نشسته بود و داشت مجله میخوند.
ات: مشکلی پیش اومده با من کار داشتید؟
هیونجین : انگار مستی.
ات : بله
هیونجین: خب... اتفاق صبح رو فراموش کن یه خورده زیاده روی بود...
ات : نه مشکلی نیست(اون خوب میدونه اگه با همچین افرادی درست رفتار نکنه چی در انتظار شه درست مثل مادرش)
هیونجین بلند شد و به سمت ات رفت... حدود دو قدم از هم فاصله داشتن. ات یک قدم عقب رفت. هیونجین خوب نگاش میکرد.. ات یه لحظه نگاه صورتش کرد و
به ذهنش رسید که چقدر خوشگله و چرا صبح اینجوری ندیده بودش..
هیونجین : فقط خواستم بگم که هفته دیگه میرم ژاپن برای کار های سولوم... تو هم با من میای...
ات : چشم
هیونجین : حتما شنیدی که سر میکاپ ارتیست قبلیم چی اومد؟
ات : بله
هیونجین : همش شایعست
ات چشاش گشاد شد
هیونجین : اونطوری نگام نکن
ات : ببخشید
هیونجین : اه... اون دختر مشکلات روانی داشت و خانوادش هم اذیتش میکردن به خاطر همین اینجوری شد...
ات : آها..
هیونجین : به خودت زیاد سخت نگیر ، میبینمت
و رفت...
ات تنها تو اتاق بود. معلوم نبود چون مست بود اینجوری فکر میکرد یا واقعا اون پسر دلش رو برده بود
هیونجین تو ماشین در حال رفتن به خونه
با خودش : باید حرکتی میزدم؟ واقعا فقط بابت اتفاق صبح اینجوری شدم؟ فقط نگاش کردم و کمرشو گرفتم.. آخه زود نبود ؟ واقعا دوستش دارم؟
-آقا رسیدیم پدرتون منتظرتونه
هیونجین : میام
نظرات (۱)