داستان (نگاه تو)
قسمت ۲ داستان (نگاه تو) کپ
مکان:سئول،زمان حال.
شب زمستانی،صدای آرام خیابان ها.
صحنه ۱_ کافه ای در محله ی یونام دونگ
برف سبک روی شیشه ها می نشیند.
سمی پشت پیشخوان کافه ای کوچک ایستاده،بخار فنجان قهوه اش در هوا می پیچد.
انگشتش که لبه ی فنجان را لمس میکند،بخار ناگهان یخ میزند و محو میشود،
او لبخند نمیزند،فقط با حوله لبه ی یخ زده را پاک میکند .
گوشیش میلرزد_پیامی ناشناس:
«در خیابان پایین،آتش سوزی بوده.»
چشمانش تنها برای لحظه ای بسته میشوند.
لب هایش بی حرکت میماند،ولی رنگ چهره اش کمی می پرد.
صحنه ۲_در سوی دیگر شهر
در همان زمان،در کاراگاه کوچکی کنار رود هان.
جونگوون در تنهایی فلز ذوب میکند،آهن گداخته را مثل کاغد تا میزند.
شعله ها با ریتم تنفسش بالا و پایین میروند.
رادیویی قدیمی کنارش پخش زنده خبری دارد_
دقیقا همان آتش سوزی در همان محله.
دستش مکث میکند.
برای چند ثانیه فقط نگاهش به شعله ها میماند؛
بی آنکه چیزی بگوید، زیر لب زمزمه میکند:
«باز هم اون جایی نزدیک من؟»
شعله در لحظه ای نازکتر میشود،انگار گوش میدهد.
صحنه ۳_خیابان مشترک
ساعتی بعد،هوای نیمه شب.
سمی برای خرید از کافه بیرون آمده.
در انتهای همان خیابان جونگوون ایستاده،سیگار نیم سوخته ای در دست.
بینشان فقط فاصله ای از یک عرض خیابان.
نور زرده چراغ های خیابان روی برف ها افتاده و بخار از دهانشان در هوا نقش میزند.
هیچ کدام حرکت نمیکنند.
نه از ترس،بیشتر از احتیاط و سنگینی خاطره.
باد ملایمی میانشان میوزد_ هوای سرده اطراف سمی،و گرمای ملایم از بدن جونگوون در میانه برخورد میکند ،و تبدیل به مهی لطیف میشود.
او فقط نگاه کوتاهی می اندازد.
او(جونگوون)کمی صورتش را برمی گرداند.
سکوت طولانی.
بعد هر دو هم زمان راهشان را عوض میکنند و از دو مسیر مختلف می روند.
بی آنکه حتی یک قدم نزیک تر شوند.
صحنه ۴_پایان شب
سمی روی پشت بام مینشیند،فنجان چای در دست.
برف دوباره شروع به باریدن میکند.
جونگوون در کارگاه چراغ ها را خاموش میکند،به آسمان نگاه میکند.
تقریبا همان ساعت همان سکوت.
صدای راوی(زمینه):
«پنج قرن گذشته،و هنوز هم
هوا میانشان جاییست که یخ
و آتش با هم صلح میکنند.»
قسمت ۲_ داستان (نگاه تو).
نظرات (۱۱)