تـنها در شــبـ’کپـ-ابدی

۱ نظر گزارش تخلف
(ꪀꫀᦔꪖ (A̶m̶i̶r̶
(ꪀꫀᦔꪖ (A̶m̶i̶r̶

شب که می‌شود، شهر آرام‌آرام از نفس می‌افتد؛
چراغ‌ها روشن می‌مانند، اما انگار هیچ‌کدام برای من نیستند.
در خیابانی خلوت قدم می‌زنم،
جایی میان نور کم‌رنگِ چراغ‌ها و سایه‌های کش‌آمده روی آسفالت.
صدای قدم‌هایم تنها صدایی‌ست که هنوز مرا به این دنیا وصل می‌کند.

هوا سرد است و شب طولانی‌تر از همیشه.
نه کسی منتظر من است، نه پنجره‌ای برای برگشتن روشن مانده.
فقط ماه است که از دور نگاهم می‌کند؛
آن هم انگار خسته‌تر از آن است که چیزی بپرسد.

گاهی فکر می‌کنم تنهایی، نبودنِ آدم‌ها نیست؛
لحظه‌ای‌ست که هزار نفر دور تو هستند
اما هیچ‌کس نمی‌داند درونت چه شبِ تاریکی برپاست.

و من،
تنها در میان این همه سکوت،
راه می‌روم و به خیابان خیره می‌شوم؛
شاید جایی در انتهای این شب،
چراغی روشن باشد
که هنوز مرا به ماندن دعوت کند.

یازدهم مهر 1405
07:11
کیم ندا

نظرات (۱)

Loading...

توضیحات

تـنها در شــبـ’کپـ-ابدی

۷۴ لایک
۱ نظر

شب که می‌شود، شهر آرام‌آرام از نفس می‌افتد؛
چراغ‌ها روشن می‌مانند، اما انگار هیچ‌کدام برای من نیستند.
در خیابانی خلوت قدم می‌زنم،
جایی میان نور کم‌رنگِ چراغ‌ها و سایه‌های کش‌آمده روی آسفالت.
صدای قدم‌هایم تنها صدایی‌ست که هنوز مرا به این دنیا وصل می‌کند.

هوا سرد است و شب طولانی‌تر از همیشه.
نه کسی منتظر من است، نه پنجره‌ای برای برگشتن روشن مانده.
فقط ماه است که از دور نگاهم می‌کند؛
آن هم انگار خسته‌تر از آن است که چیزی بپرسد.

گاهی فکر می‌کنم تنهایی، نبودنِ آدم‌ها نیست؛
لحظه‌ای‌ست که هزار نفر دور تو هستند
اما هیچ‌کس نمی‌داند درونت چه شبِ تاریکی برپاست.

و من،
تنها در میان این همه سکوت،
راه می‌روم و به خیابان خیره می‌شوم؛
شاید جایی در انتهای این شب،
چراغی روشن باشد
که هنوز مرا به ماندن دعوت کند.

یازدهم مهر 1405
07:11
کیم ندا