رمان YOU
YOU⁴⁸
هیونجین رفت پارکینگ و سوار ماشینش شد....
هیونجین با خودش: اگه برم خونه.... الان جنگ جهانی سوم راه میفته. چاره ای ندارم باید برم...
و راه افتاد سمت خونه اش....
همین که به عمارت رسید و در ورودی باز شد...
سونگهو رو دید... که روبه روی ماشین وایستاده بود.... هیونجین پیاده شد... و به سمت سونگهو رفت..
هیونجین: پدر خوشحالم میبینمتون...
سونگهو: بسه با خودت چی فکر کردی؟
هیونجین: هرچی... خسته شدم دیگه از دست شما...
سونگهو : زود پشت سرم بیا....
هیونجین چیزی نگفت و فقط پشت سر سونگهو راه افتاد و به سالن اصلی عمارت رفتند.. در آنجا میلن با لباسی نامرتب نشسته بود روی مبل... و تا هیونجین رو دید بلند شد و به سمتش رفت...
میلن با عصبانیت: چطور جرئت کردی... بعد پنج سال برگردی پیش اون؟
هیونجین با ارامش: به راحتی
سونگهو : اون زن حتی بچه هم داره... بعد تو هنوز میری پیشش...
هیونجین: اون بچه منه
سالن در سکوت عجیبی فرو رفت...
میلن : داره دروغ میگه...
سونگهو: امکان نداره
هیونجین: خودمم امروز فهمیدم....
سونگهو: برای چی رفتی پیشش؟
هیونجین: اول خواستم خودش اعتراف کنه که اون بچه منه... دوم میخوام که با لونا ازدواج کنم...
میلن از روی میز لیوانی برداشت و مستقیم به طرف هیونجین پرتاب کرد... هیونجین بدون هیچ ترسی جاخالی داد...
سونگهو: اگر این کارو کنی...دیگه جزوی از این خانواده نیستی. ....
هیونجین: بهتر.... از اول هم به اجبار شما در این خانواده ماندم.....
و بعد به سمت اتاقش رفت....
نظرات (۲۳)