رمان
پارت هشتم رمان
عصر یخبندان
پارت8
_چرا این لاشی رو راه میدی هان مگه یه
لاشه تو خونه کم بود که جفتشم میاری
مامانم سکوت کرد به طرف پله ها رفتم
که در با شدت باز شد
برگشتم که دیدم به به با چشای قرمز و
بدنی شل و ول اومده تو خونه مامانم با
دیدن بابام باز گریه کرد هووف این همه
اشکو از کجا میاره
با صدای زننده و بی حالی غرید:
_چه خبر اهالیه خونه
-ای کاش...
ادامه دارد...
نویسنده: ساناز...
نظرات (۲)