YOU⁵³

(GOLSA)♥︎(K-POPER)♥︎(رمان YOU)♥(رمان HATRED)♥︎(فن واقعی بین آیدلاش فرق نمیزاره)

لونا هیچ حرفی نزد و فقط به زمین نگاه میکرد...
هیونجین: خوبی؟
لونا سر تکون داد...
افسر : اگه می خواید میتونید برید ولی از سئول خارج نشید.... و منتظر تماس ما باشید
هیونجین: بله ممنون....
افسر رفت بیرون .....
هیونجین: لونا ... لونا... خوبی؟؟؟. بیا بریم..
لونا: باشه... باشه... بریم
از اتاق رفتن بیرون و هیونجین لیسو رو بغل کرد... و از ایستگاه پلیس خارج شدند...
لونا : الان چی کار کنیم؟
هیونجین: ناراحت شدی برای....
لونا : آره ناراحت شدم
هیونجین: من زنگ زدم گفتم برامون ماشین بفرستن...
لونا : باشه... لیسوی مامان... خوبی؟
لیسو جوابی نداد و سرش رو روی شونه ی هیونجین گذاشت....
همون لحظه ماشین رسید....
- بفرمایید آقا....
هیونجین: ممنون
و باهم سوار شدند... ماشین به سمت خانه هیونجین راه افتاد...
هیونجین: لونا.. خودت رو ناراحت نکن.. تقصیر تو که نبوده.. سرنوشت بوده....
لونا : برای اون ناراحت نیستم... اصلا پدر و مادرم برام مهم نیستن.... به خاطر اونا من نوجوونیم رو توی زندان بودن.... برام اصلا اهمیت ندارن
هیونجین: الان از اتفاقات صبح ناراحتی...؟
لونا : آره...
و دیگه حرفی نزد... و فقط به بیرون نگاه میکرد....
بعد از چند دقیقه...
- بفرمایید رسیدید..

نظرات (۲۷)

Loading...

توضیحات

YOU⁵³

۱۸ لایک
۲۷ نظر

لونا هیچ حرفی نزد و فقط به زمین نگاه میکرد...
هیونجین: خوبی؟
لونا سر تکون داد...
افسر : اگه می خواید میتونید برید ولی از سئول خارج نشید.... و منتظر تماس ما باشید
هیونجین: بله ممنون....
افسر رفت بیرون .....
هیونجین: لونا ... لونا... خوبی؟؟؟. بیا بریم..
لونا: باشه... باشه... بریم
از اتاق رفتن بیرون و هیونجین لیسو رو بغل کرد... و از ایستگاه پلیس خارج شدند...
لونا : الان چی کار کنیم؟
هیونجین: ناراحت شدی برای....
لونا : آره ناراحت شدم
هیونجین: من زنگ زدم گفتم برامون ماشین بفرستن...
لونا : باشه... لیسوی مامان... خوبی؟
لیسو جوابی نداد و سرش رو روی شونه ی هیونجین گذاشت....
همون لحظه ماشین رسید....
- بفرمایید آقا....
هیونجین: ممنون
و باهم سوار شدند... ماشین به سمت خانه هیونجین راه افتاد...
هیونجین: لونا.. خودت رو ناراحت نکن.. تقصیر تو که نبوده.. سرنوشت بوده....
لونا : برای اون ناراحت نیستم... اصلا پدر و مادرم برام مهم نیستن.... به خاطر اونا من نوجوونیم رو توی زندان بودن.... برام اصلا اهمیت ندارن
هیونجین: الان از اتفاقات صبح ناراحتی...؟
لونا : آره...
و دیگه حرفی نزد... و فقط به بیرون نگاه میکرد....
بعد از چند دقیقه...
- بفرمایید رسیدید..