جادوی لبخند تو
جادوی لبخند تو؛ ادامه پارت هفتم(در کپشن♡)
میسو با نفسی که در سینه حبس شده بود، آهسته به او نزدیک شد. صدایِ برخوردِ امواج با صخرهها در گوش میپیچید. وقتی میسو دستانش را روی شانههای گونو گذاشت، گونو با وحشت سرش را بالا آورد؛ چشمهایش سرخ و پر از اشک بود. اما با دیدنِ میسو، تمامِ دیوارهایی که دورِ خودش کشیده بود، فرو ریخت.
میسو او را در آغوشی محکم و لرزان کشید. دیگر هیچ رازی باقی نمانده بود. گونو بین هقهقهایش نجوا کرد: «نمیخواستم دوباره... نمیخواستم باز هم به تو آسیب بزنم...» میسو با عشقی که سالها در سکوت پرورانده بود، گونهی خیس او را بوسید و با صدایی که حالا محکمتر از همیشه بود، زمزمه کرد: این بار اجازه نمیدم هیچچیز ما رو از هم جدا کنه.
آنها در میانِ عطرِ شورِ دریا، در آغوشِ هم، نه فقط زخمهای گذشته، که تمامِ عشق سرکوبشدهشان را به هم اعتراف کردند. حالا دیگر فقط گرمای آغوش و جریان عشق در خون هایشان می جوشید ، نه سایههای ترسناکِ گذشته.
نظرات