Del
عادی ترین تکلیفی که مینویسم:(کپ)
تماشاگر بودن را چه سود به هنگام عمل، دم نزدن چه سود به هنگام دم گشودن و سخن ، سخن از تماشای سعادت دیگری و دم زدن از بخت بلند ؟ ،تماشاگر کوشش دیگری و دم از ناممکنی این بخت بلند ، مگر تو را چه سود؟ چه بینی از دیگر ادمی که کس از زهرنیشِ تو در امان نبود، مگر چه خون رنگین تری در خود دیدی و ما ندیدیم؟ مگر بودن اشرف مخلوقات برای همچو تو بودن بود ؟
تو را گویم که نشنیده بگیر ،
حال تو بگو تو را که چه شدی ؟ حالا تو دم از دیرشدن میزنی؟
مگر ما همه از آن خشت و گل نبودیم ؟
مگر ما هر روز باز نکردیم چشم از خواب مرگ ؟ گر فراموش کردی دوباره گویم اویزه گوش کنی ، هرشب خود را به ارامش شب سپاری و هر صبح از نو متولد شوی ، هر صبح فراموش میکنی از سر خط تا نقطه خط ؛
آن کس که فردایش را چو خورشید درخشان دید زیباست آن کس شبش را چون ماه نورانی دید زیباست ، همه چیز پیداست ! گر نمیبینی بشنو از چشم تماشاگر، تا رسیدن سپیده دم بیش از چند قدم راه ست، قدم بردار که کس نشود برای تو کاروان این سفر، قدم بردار که کس نشود پای تو در این سفر،
تو بودی منو تماشاگر بالای سر، انتظار سخن شنیدن و نشان از راه و سپر؟ از چه داری خبر ای ناخرد بی خبر؟ از کسی همچون ناتوانِ حسادتگرِ تماشاگرِ اول سر؟
بشنو از چشمِ تجربه ی منِ بی خبر، که کس ندارد از تو دل خبر
باش تماشاگر و فانوس این راهِ پر خطر
نظرات (۳۷)