عمارت بی خواب
پارت دوازده کپ☆
# عمارتِ بیخواب
## پارت دوازدهم | صدایی از پشت دیوار
«ولی من هنوز یادمه نیک چطور گریه میکرد...»
صدای دختر بچه دوباره در کتابخونه پیچید.
ندا دست نیک رو گرفت.
«این صدا... از کجا میاد؟»
نیک آروم دستش رو آزاد کرد و به سمت قفسهها رفت.
«باید پیداش کنیم.»
شادی با نگرانی گفت:
«نه\! به هیچوجه نزدیک اون دیوار نشین\!»
ندا برگشت.
«چرا؟\! دیگه چه چیزی رو ازم مخفی میکنی؟»
قبل از اینکه شادی جواب بده، صدای ضربهای از پشت قفسه بلند شد.
تق... تق... تق...
مونیکا ناخودآگاه به ستایش نزدیک شد.
ستایش دستش رو گرفت.
«نترس، من کنارتم.»
مونیکا لبخند کوچیکی زد.
«من بیشتر نگران توام.»
ریحانه زیر لب گفت:
«آره، معلومه\!»
اکازا که تا اون لحظه ساکت بود، به سمت قفسه رفت.
«خب، یا اینجا یه موشه یا یه آدم خیلی بیادبه که نصف شب خواب ما رو گرفته.»
دایان خندید.
«برو جلو قهرمان، ما پشت سرتیم.»
امیلی اضافه کرد:
«البته خیلی پشت سرت\!»
اکازا با حرص برگشت.
«شما دوتا یه روز منو به کشتن میدین\!»
نیک چند کتاب رو کنار زد.
پشت قفسه، دری باریک نمایان شد.
روی در با حروف محو نوشته شده بود:
بخش آزمایش ۱۳
ندا نفسش رو حبس کرد.
«این دیگه چیه؟»
شادی با دیدن در، رنگش پرید.
«امکان نداره...»
همه به در نزدیک شدن.
نیک دستگیره رو چرخوند، اما در قفل بود.
ناگهان صدایی از پشت در بلند شد:
«ندا؟»
ندا یک قدم جلو رفت.
«کیه؟»
دختر با صدای لرزون جواب داد:
«منم... نورا.»
اشک توی چشمهای ندا جمع شد.
«خواهرم؟»
چند ثانیه سکوت برقرار شد.
بعد نورا آروم گفت:
«ندا، قبل از اینکه در رو باز کنی، باید یه چیزی بدونی...»
صدای نفسهای بریدهاش شنیده میشد.
«نیک رو از خودت دور کن.»
ندا با تعجب به نیک نگاه کرد.
همون لحظه گوشی نیک روشن شد.
پیام جدیدی از شماره ناشناس:
«اگر نورا بیرون بیاد، یکی از شما دیگه زنده نمیمونه.»
و درست در همون لحظه...
قفل در از داخل شروع به چرخیدن کرد.
ادامه دارد...
نظرات (۶)