داستان (نگاه تو)
قسمت ۳ داستان (نگاه تو) کپ
نگاه های پنهان_
بعد از اون دیدار تصادفی بعد از ۵۰۰ سال با فاصله ی یک خیابان،چیزی در دل جونگوون شروع به جوانه زدن کرد.
فقط یک نگاه بود،یک لحظه،ولی اثرش بیشتر از لحظه شد.
بعد از اون دیدار تصادفی مغز جونگوون درگیر سمی شده بود.
جونگوون میتونست سمی رو از راه دور حس کنه،از اوضاعش خبر داشته باشه،ولی دیگر تحمل این را نداشت که فقط او(سمی)را از راه دور فقط حس کند.
شب و روز به فکرش بود،به خواهرش که تا حالا نتوانست باهاش یه دیدار واقعی داشته باشه،یه گفتگوی واقعی باهاش داشته باشه،یه رابطه ی خواهر و برادری عادی باهاش داشته باشه.
در همین لحظه سمی در خانه ی خودش مشغول کار خودش بود،که یکدفعه یاد اون دیدار تو خیابون بود افتاد،یکدفعه سرش یه درد عجیبی گرفت.در همین لحظه این اتفاق برای جونگوون هم افتاد،این درد های عجیب وقتی اتفاق می افتاد که هر دو هم زمان به هم فکر می کردند.
هر دو فهمیدند که هر دو در همین لحظه دارن به هم فکر میکنند.
«سمی با خودش:تو هم داری بهم فکر میکنی؟»
در همین لحظه جونگوون:
«جونگوون با خودش:کی میرسه بتونم ببینمت؟».
روز بعد_
جونگوون همینجوری تو خیابون قدم میزد،که چشمش به یک دختری که تو کافه مشغول کارش بود افتاد.دید سمی است.
تپش قلب جونگوون دو برابر شد.با تمام وجودش دوست داشت بره پیشش.
جونگوون با خودش:الان برم؟......نه....شاید الان وقتش نباشه.
اون(جونگوون)با سختی اونجا رو ترک کرد.چون خیلی دلش میخواست بره سمی.
جونگوون برگشت خونه ی خودش.
جونگوون خیلی با خودش درگیر شده بود.
جونگوون با خودش:دیوونه ای؟میخواستی بری چیکار کنی ؟ اگه گند میزدی چی؟.........ولی اگه دیگه برام فرست پیش نیاد چی؟(یه مشت به دیوار میزنه)...وای فکر کنم دارن دیوونه میشم.
اون شب حتی خوابش نبرد.
قسمت ۳_نگاه تو
نظرات (۱۲)