Broken Wings*part2

۳۰ نظر گزارش تخلف
نیک"(عضو سازمان جنایی)
نیک"(عضو سازمان جنایی)


فردا صبح، تهیونگ یه بهونه‌ی مسخره درست کرد که جونگکوک رو بکشه دفترش.

تهیونگ تکیه داد به میز: «امروز چطور بود؟»

جونگکوک شونه بالا انداخت: «معمولی.»

تهیونگ یه قدم نزدیک‌تر شد: «فقط معمولی؟ من که فکر می‌کردم...»

نصفه حرفش موند. جونگکوک بدون مقدمه گلدون کوچیک روی میز رو برداشت و **پرتاپ** کرد توی صورت تهیونگ. خاک پاشید رو کتش.

جونگکوک: «آقای مدیر، من وکیل شدم که پرونده ببندم، نه اینکه...»

بعدش چرخید و رفت بیرون، در رو محکم بست.

تهیونگ وسط خاک و برگا ایستاده بود. دست کشید به صورتش، به لباش... و یهو خندید.

*قلبش تند می‌زد.*

این پسر داشت بدجور درگیرش می‌کرد.

...
فردا صبح جونگکوک اومد شرکت. تهیونگ از پشت شیشه‌ی دفترش تموم مدت نگاهش می‌کرد. حتی جلسه رو نصفه ول کرد.

ظهر، تهیونگ رفت بیرون ساختمون. جونگکوک رو دید که جلوی در، کنار یه پسر کوچیک فقیر نشسته بود. داشت باهاش حرف می‌زد و یه ساندویچ از کیفش درآورد داد بهش.

جونگکوک لبخند زد: «بخور. فردام بیا، باشه؟»

تهیونگ همون‌جا خشک شد. قلبش یه جور عجیبی می‌زد.

*خدایا... من بدجور گرفتار شدم.*

جونگکوک بلند شد، تهیونگ رو دید. سریع جدی شد: «چیزی لازم داشتید؟»

تهیونگ سر تکون داد: «نه... فقط... بریم ناهار؟»

جونگکوک ابرو بالا داد: «با شما؟»

تهیونگ لبخند زد: «مگه قراردادت چی می‌گه؟ همیشه در دسترس.»

جونگکوک پوفی کرد ولی راه افتاد. تهیونگ پشتش، با لبخند یه دیوونه.

دست نویس:پیشی
ممنون از نیک خوشگلم بابت دادن اکانت:)

نظرات (۳۰)

Loading...

توضیحات

Broken Wings*part2

۲۲ لایک
۳۰ نظر


فردا صبح، تهیونگ یه بهونه‌ی مسخره درست کرد که جونگکوک رو بکشه دفترش.

تهیونگ تکیه داد به میز: «امروز چطور بود؟»

جونگکوک شونه بالا انداخت: «معمولی.»

تهیونگ یه قدم نزدیک‌تر شد: «فقط معمولی؟ من که فکر می‌کردم...»

نصفه حرفش موند. جونگکوک بدون مقدمه گلدون کوچیک روی میز رو برداشت و **پرتاپ** کرد توی صورت تهیونگ. خاک پاشید رو کتش.

جونگکوک: «آقای مدیر، من وکیل شدم که پرونده ببندم، نه اینکه...»

بعدش چرخید و رفت بیرون، در رو محکم بست.

تهیونگ وسط خاک و برگا ایستاده بود. دست کشید به صورتش، به لباش... و یهو خندید.

*قلبش تند می‌زد.*

این پسر داشت بدجور درگیرش می‌کرد.

...
فردا صبح جونگکوک اومد شرکت. تهیونگ از پشت شیشه‌ی دفترش تموم مدت نگاهش می‌کرد. حتی جلسه رو نصفه ول کرد.

ظهر، تهیونگ رفت بیرون ساختمون. جونگکوک رو دید که جلوی در، کنار یه پسر کوچیک فقیر نشسته بود. داشت باهاش حرف می‌زد و یه ساندویچ از کیفش درآورد داد بهش.

جونگکوک لبخند زد: «بخور. فردام بیا، باشه؟»

تهیونگ همون‌جا خشک شد. قلبش یه جور عجیبی می‌زد.

*خدایا... من بدجور گرفتار شدم.*

جونگکوک بلند شد، تهیونگ رو دید. سریع جدی شد: «چیزی لازم داشتید؟»

تهیونگ سر تکون داد: «نه... فقط... بریم ناهار؟»

جونگکوک ابرو بالا داد: «با شما؟»

تهیونگ لبخند زد: «مگه قراردادت چی می‌گه؟ همیشه در دسترس.»

جونگکوک پوفی کرد ولی راه افتاد. تهیونگ پشتش، با لبخند یه دیوونه.

دست نویس:پیشی
ممنون از نیک خوشگلم بابت دادن اکانت:)