هیچکس نمیدونست این خانواده وجود داره... تا یه نفر بالاخره فرار کرد | داستان واقعی Ruinerwold
یه پسر جوون، با قدمهایی مردد، وارد یه بار توی یه روستای کوچیک شد.
نگاهش خسته بود، لباسهاش کهنه، و لحن صداش آروم… ولی حرفی که زد، مسیر زندگی چند نفر رو برای همیشه عوض کرد:
«من از یه خونه اومدم… یه خانواده بودیم… سالها کسی ما رو ندیده…»
Israel van Dorsten، بعد از ۹ سال حبس در یه مزرعهی دورافتاده، بالاخره سکوتش رو شکست.
این فقط داستان یه فرار نیست.
روایت یه زندگیه که توش «واقعیت» به دروغ آغشته شده، و «ایمان» به ابزار کنترل تبدیل شده.
پروندهای تاریک، واقعی، و فراموشنشدنی… از دل مزرعهی Ruinerwold.
Israel van Dorsten
Edino van Dorsten
Mar Jan van Dorsten
Hin Moon
Gerrit Jan van Dorsten
Josef Brunner
مرسی که هستید و با کامنت هاتون خوشحالم میکنید
نظرات