قسمت اول داستان (نگاه تو).کپ

داستان (نگاه تو)

۸ ویدیو

قسمت ۴ داستان (نگاه تو) کپ

✩ゆみち★Yumichi✩ورژن پیشی
✩ゆみち★Yumichi✩ورژن پیشی

تصادف عمدی _

جونگوون بعد از اون شب سختی که داشته با اون همه درگیریه ذهنیش،بالاخره تصمیم خود را گرفت.

جونگوون تصمیم گرفت که نمیتواند اجازه دهد این دیدار به یک لحظه ی زود گذر در خیابان ختم شود.

اون تصمیم گرفت خودش قدم بردارد.

به یک کافه ای که معمولا هر روز سمی در این موقع اون جا بود رفت.

جونگوون پشت یک میز منتظر سمی بود.

درست در همین لحظه در کافه باز میشود و سمی وارد میشود.

او یک لباس ساده به تن دارد اما هنوز آن وقار همیشگیش را حفظ کرده است.

آنها یکدیگر را میبینند.این بار، نه شک،بلکه تصمیم در چشمانشان موج میزند.

جونگوون به آرامی و با تردید به سمت او حرکت میکند.

اما این بار نه یک قدم عقب نشینی،بلکه یک قدم رو به جلو.

صحنه ۲_درخواست ساده

جونگوون به میز خالی کنار سمی که تازه نشسته است میرسد.

جونگوون:«ببخشید.این میز تنها جایی است که جای خالی دارد.میتوانم... یک دقیقه مزاحم شوم؟»

سمی نفس عمیقی میکشد.او میدانست دیر یا زود باید این لحظه فرا برسد.

سمی(با لحنی بسیار آرام و محتاطانه):«جونگوون؟تو اینجا چیکار میکنی؟»

جونگوون:«دنبال تو بودم.نه به عنوان سمی که ۵۰۰ سال پیش بود.بلکه به عنوان کسی که ممکن است در این دنیا زنده باشد.بیا بشینیم،یه قهوه بخوریم،همین جا،در نور روز.جایی که هیچ قانونی نمیتواند ناگهان ما را بسوزاند یا منجمد کند.»

سمی با مکثی کوتاه صندلی روبروی او را میکشد و می نشیند.

صحنه ۳_مکالمهٔ محافظت شده

یک پیش خدمت می آید.

پیش خدمت:«چه سفارشی دارید؟»

سمی(با لبخندی کوچک و ساختگی):«یک لاته سرد، لطفا.»

جونگوون(بلافاصله و بدون تأمل)«یک موکای داغ،لطفا».

جونگوون(بعد از رفتن پیش خدمت،با صدایی که سعی میکند عادی باشد):«تو خوب به نظر میرسی.خیلی...جا افتاده ای.»

سمی(به فنجانش خیره میشود):«زندگی در این دوران آسان نیست.ما حداقل،قوانین واضح ترند.دائم نگران این نیستم که یه لحظه غفلت،باعث شود تمام دارایی هایم تبدیل به بخار شود یا یخ بزند.»

جونگوون:«این قوانین... به ما اجازه میدهند نفس بکشیم،اما گاهی اوقات حس میکنم به جای تنفس فقط بی حس هستیم.»

جا نشد کامل بنویسم،تو یه پست دیگه دنباله ی همین قسمت ۴ مینویسم.















نظرات (۲)

Loading...

توضیحات

قسمت ۴ داستان (نگاه تو) کپ

۲ لایک
۲ نظر

تصادف عمدی _

جونگوون بعد از اون شب سختی که داشته با اون همه درگیریه ذهنیش،بالاخره تصمیم خود را گرفت.

جونگوون تصمیم گرفت که نمیتواند اجازه دهد این دیدار به یک لحظه ی زود گذر در خیابان ختم شود.

اون تصمیم گرفت خودش قدم بردارد.

به یک کافه ای که معمولا هر روز سمی در این موقع اون جا بود رفت.

جونگوون پشت یک میز منتظر سمی بود.

درست در همین لحظه در کافه باز میشود و سمی وارد میشود.

او یک لباس ساده به تن دارد اما هنوز آن وقار همیشگیش را حفظ کرده است.

آنها یکدیگر را میبینند.این بار، نه شک،بلکه تصمیم در چشمانشان موج میزند.

جونگوون به آرامی و با تردید به سمت او حرکت میکند.

اما این بار نه یک قدم عقب نشینی،بلکه یک قدم رو به جلو.

صحنه ۲_درخواست ساده

جونگوون به میز خالی کنار سمی که تازه نشسته است میرسد.

جونگوون:«ببخشید.این میز تنها جایی است که جای خالی دارد.میتوانم... یک دقیقه مزاحم شوم؟»

سمی نفس عمیقی میکشد.او میدانست دیر یا زود باید این لحظه فرا برسد.

سمی(با لحنی بسیار آرام و محتاطانه):«جونگوون؟تو اینجا چیکار میکنی؟»

جونگوون:«دنبال تو بودم.نه به عنوان سمی که ۵۰۰ سال پیش بود.بلکه به عنوان کسی که ممکن است در این دنیا زنده باشد.بیا بشینیم،یه قهوه بخوریم،همین جا،در نور روز.جایی که هیچ قانونی نمیتواند ناگهان ما را بسوزاند یا منجمد کند.»

سمی با مکثی کوتاه صندلی روبروی او را میکشد و می نشیند.

صحنه ۳_مکالمهٔ محافظت شده

یک پیش خدمت می آید.

پیش خدمت:«چه سفارشی دارید؟»

سمی(با لبخندی کوچک و ساختگی):«یک لاته سرد، لطفا.»

جونگوون(بلافاصله و بدون تأمل)«یک موکای داغ،لطفا».

جونگوون(بعد از رفتن پیش خدمت،با صدایی که سعی میکند عادی باشد):«تو خوب به نظر میرسی.خیلی...جا افتاده ای.»

سمی(به فنجانش خیره میشود):«زندگی در این دوران آسان نیست.ما حداقل،قوانین واضح ترند.دائم نگران این نیستم که یه لحظه غفلت،باعث شود تمام دارایی هایم تبدیل به بخار شود یا یخ بزند.»

جونگوون:«این قوانین... به ما اجازه میدهند نفس بکشیم،اما گاهی اوقات حس میکنم به جای تنفس فقط بی حس هستیم.»

جا نشد کامل بنویسم،تو یه پست دیگه دنباله ی همین قسمت ۴ مینویسم.