دیوار خانه خسته از این تکرار قاب عکسهای تکراری پر از خالی بوی هیچ و اندکی هم بوی کهنگی میآید از تمام این خانه کلنگی کمی خسته و انگار که بیشتر خشکیده آن شمعدانی نشسته بر روی طاقچه باد هم که هی دزدانه سرک می کشد از درز لای پنجره به خلوت من و خاطره و چند عکس سرد و بی حوصله شب خسته از تیک و تاک ثانیههایی افسرده غروب هم که هر غروب شاهد اعدام روز شب هم که سیه پوش مرگ نور و من هر شب تنهاتر از همیشه در میان هجوم این همه خزیده ام به کنجی خلوت و اما پرهمهمه            (  دلنوشت و اجرا تورج توجی  )