- چقدر راهش طولانیه اخه پدر من ایران چی نداشت که ژاپن داره ؟ منو واسه سال دوم فرستادن ژاپن . همینطور غرق افکارم بودم که راننده تاکسی زد افکارمو از وسط نصف کرد . - خانم . رسیدیم . از تاکسی اومدم بیرون و پول رامنده رو حساب کردم . - این مدرسمه ؟ رفتم توی محوطه . همه اونجا یجورایی عجیب بودن . درک نمیکردم . رفتم سر کلاس معلمه خودشو معرفی کرد بچه ها داشتن خودشونو معرفی میکردن . سمت چپم یه پسره نشسته بود . بلند شد گفت : ایاتو ساکاماکی . معلمه : بعدی خودشو معرفی کنه . بعدی. تازه همون لحظه به خودم اومدم . عه نوبت منه ؟ سریع بلند شدم گفتم : رامونا امیریان . سمت راستم یه پسر دیگه بود بلند شد و خودشو معرفی کرد . پس اینم لایتوعه بقیه هم خودشونو معرفی کردن . یکی دیگه هم با این دو تا بود اونم اسمش کاناتو بود . چه اسمایی . خلاصه معلم زر زد و زنگ خورد . داشتم میرفتم سمت حیاط که توی راهرو پام پیچید و با چنان صدای وحشتناکی خوردم زمین که کل راهرو داشتن نگاهم میکردن . یه دختره اومد جلو و دستمو گرفت . بلند شدم . - مرسی . خندید و گفت : ایجا با کسی اشنا نیستی ؟ - نه تازه اومدم اینجا . - اها پس پاشو بیا بریم با بچه های کلاس اشنات کنم . عه این همکلاسیمه ؟ گفتم : اسمت چیه ؟ گفت : اریکا و تو ؟ - رامونا .