سرگرمی و طنز ورزشی کارتون و انیمیشن علم و فن آوری خودرو و وسایل نقلیه آموزش موسیقی و هنر اخبار و سیاست حیوانات و طبیعت بازی حوادث مذهبی
کلافگی از سر و رویش می‌بارید اما تکانی نمی‌خورد و بدون اهمیت به اطرافش به فکر فرو رفته بود.
به بشقاب دست نخورده جی خیره شدم. کسی در دلم فریاد می‌زند که نزارم تنها باشد و از آن طرف هم کسی در اعماق مغزم، وحشت حاصل شده از او را بهم یادآور میشد.
در گیر و دار این جنگ افکار بودم که دست هایم به کار افتادند و بشقاب جی را در سینی ای قرار دادند.
آندره سرش را بالا آورد و نگاهی به من که لیوانی را از آب پر میکردم، انداخت و متعجب بهم خیره شد.
×آنه داری چیکار میکنی؟
+میخوام غذاش رو ببرم بالا... سردرد حتما اذیتش میکنه نمیخوام بیشتر از این درد بکشه.
×نمیخواد...میری یه چیزی بهت میگه و جنجال به پا میکنه، بعد بیا و درستش کن...خودم بعدا براش میبرم؛ تو بشین غذات رو بخور.
+اینجوری از گلوم پایین نمیره... نمیخوام بینتون ناراحتی پیش بیاد خودم میبرم و میزارم توی اتاقش و برمیگردم...فقط بهم مسکن هم بده.
×چطور میتونی اینقدر مهربون رفتار کنی؟
+رفتار نمیکنم...دیگه بخشی از وجودم شده. همینم که هستم!
شانه ای بالا انداختم و لبخندی مهمانش کردم که سری تکان دادن و بعد قرص مسکنی توی سینی گذاشت.
به سمت اتاقش رفتم که با دیدن پله ها در دلم خنگی به خودم گفتم و زیرلب ناسزایی به خود فرستادم‌.
با دیدن سایه کسی در کنارم سر بالا گرفتم و با چهره خندان آندره مواجه شدم که سینی را از دستم گرفت و گفت:
× با این پا چطوری تا اون بالا میخوای بری؟ اونم با این سینی بزرگ؟
+حواسم به این قسمت ماجرا نبود.
لبخند خجالتی ام را با پایین آوردن سرم پنهان کردم که صدای گام های او را شنیدم.
نگاهی به او انداختم و بلافاصله با گرفتن نرده‌ی پله ها به سمت او قدم برداشتم و صداش کردم.
+صبر آندره بزار منم بیام.
×کجا میای آخه؟
+میخوام بیام که اگه خواست جنجال به پا کنه با من به پا کنه نه تو.