سرگرمی و طنز ورزشی کارتون و انیمیشن علم و فن آوری خودرو و وسایل نقلیه آموزش موسیقی و هنر اخبار و سیاست حیوانات و طبیعت بازی حوادث مذهبی
۱۳۹۵/۰۲/۰۶
وحید توی راهرو بود و داشت به مهمونا رسیدگی میکرد که خان بابا اومد سمتش و گفت باید باهات حرف بزنم وحید
-البته
-برو قبلش هلیا رو هم صدا کنم
-چشم
وحید رفت وو از یکی از خدمتکاراخواست که هلیا رو صدا کنه .خدمتکار اومد داخل و به هلیا گفت همسرتون کارتون داره
ساحل با تعجب گفت دیگه چی شده ؟
-چی میتونه شده باشه اخه .مرده دیگه دلنگرون دخترشه
-اره والا
-من برم تو حواست به نیا باشه
-حواسم هست خاطرجمع
-باشه ممنون
هلیا از سالن بیرون رفت و دنبال وحید گشت که دید یه گوشه تو راهرو وایستاده به سمتش رفت و گفت چی شده ؟
-خان بابا کارمون داره
-چه کاری ؟خیره؟
-انشالله
پدرام دستی به کتش کشید و یه دور دیگه خودش رو تو اینه چک کرد یه دور دیگه به خودش عطر زد و از اتاق بیرون اومد .و وارد سالن شد دقایقی بعد هلیا و وحیدم اومدند در حالی که هردوشون حال نچندان خوشی داشتند .
پدرام کنار دست نیا نشست و لبخندی زد و نیا هم جوابش رو با یه لبخند داد .عاقد شروع به خوندن خطبه ی عقد کردو نیا بعد 3 دور نازکردن بالاخره جواب داد و عاقد اینبار از پدرام پرسید و پدرام داد زد تا اخر عمرم بله
غم بزرگی رو دل وحید نشست و با چشمایی که بغض بزرگی رو فریاد میزدند به هلیانگاهی انداخت هلیا هم حالش بهتر از وحید نبود و بغضش رو بزور قورت داد.پدرام حلقه رو دست نیا کرد و نیا هم متقابلا همین کار رو کرد .
کیارا از بیرون سالن نگاهی به پدرام و نیا کرد و رو کرد سمت زهرا و گفت همه چیز اونجور که من میخوام شده ...