سرگرمی و طنز ورزشی کارتون و انیمیشن علم و فن آوری خودرو و وسایل نقلیه آموزش موسیقی و هنر اخبار و سیاست حیوانات و طبیعت بازی حوادث مذهبی

ماpt2

ادامه
سایه‌های عصر هنوز می‌افتادند، شب همچنان سنگین بود، اما در میان این تاریکی، حضور او چون شمعی لرزان راهی تازه را نشان می‌داد. شاید هنوز درها بسته بودند، شاید هنوز راهی به بیرون نبود، اما دیگر تنها نبودیم. عمارت دیگر تنها قفسی برای انتظار نبود، بلکه مکانی شد که در آن، برای نخستین بار پس از بی‌پایان، نفسی از امید جاری شد.
او لبخند می‌زد، اما لبخندش شبیه دریایی بود که در عمقش طوفان خوابیده باشد. چشمانش آرامش می‌بخشیدند، اما اگر کسی جرئت می‌کرد در آن‌ها عمیق‌تر نگاه کند، شکاف‌هایی از اندوهی بی‌انتها دیده می‌شد، اندوهی که به آرامی اما بی‌صدا در رگ‌های وجودش جریان داشت.
با این همه، او دست‌های لرزانش را به سوی ما دراز کرد، و هر لمسش مانند بارانی لطیف بود که بر خاک ترک‌خورده‌ی دل‌هایمان می‌چکید.
دیوارهای عمارت از غم او باخبر بودند، هر آجر نفس اندوهش را می‌شنید، اما به‌جای اینکه این غم همه‌چیز را خاموش کند، به جادویی عجیب بدل می‌شد، شبیه شمعی که با سوختن خودش روشنایی می‌بخشد.
هر قدمی که برمی‌داشت، تاریکی اندکی پس می‌نشست، نه به این دلیل که نور در وجودش بی‌پایان بود، بلکه چون اندوه او راهی به نور پیدا کرده بود.
و ما، خاموشان در انتظار، با دیدن او فهمیدیم که امید همیشه از شادی نمی‌جوشد؛ گاهی امید درست از دل غمی عمیق متولد می‌شود، و آن غم، اگرچه سنگین، می‌تواند ما را به یاد روشنایی بیندازد.