-واه واه ترسیدم بووخودا بعدم با چشم غره ازش سمت اتیش رفتمو سه تا اتیشو پریدم مهیا و ڪیارشم اومدن کم کم همه اومدن و بازیو شروع کردیم این وسط باربد و سیاوش فقط نشسته بودن:اقا سیاوش مجبور لال بودن هستین مجبور فلج بودن که نیستین پاشین بیاین باربد توعم بیا دیگههههه
دوتاشون بلند شدنو اومدن دیگه انقدر پریدم پاهام درد گرفتو نشستم
حمایتم کنییید