تو هرچه باشی، ای جان، مرا همان نفسی
اگرچه خسته زِ من، گرچه در ستیز بسی
اگر زِ مهرِ من افتاد دل زِ سینهٔ تو
دلم هنوز زند نامِ تو به هر نفسی
اگر نگاهِ تو از کینه شعلهور گردد
منم که سوختهام، با همین شرارِ کسی
اگر بگویی: «برو، از کنارِ من بگذر»
کجا روم که تویی قبلهگاهِ دلواپسی؟
اگر زِ من برنجی، اگر مرا نطلبی
دعا کنم که شوی شاد، دور از این قفسی
مرا چه باک اگر عشق، بیجواب بماند؟
وفای من نشود کم زِ سردیِ هوسی
تو هرچه باشی، ای ماه، دوستت دارم
حتی اگر بنویسی: «دگر مرا مرسی»
نمیرود زِ دلم نقشِ روشنِ رخِ تو
چو ماه مانده به یادِ شبانِ بیکسی
من از تو هیچ نخواهم، نه وعده، نه دیدار
همین بس است که روزی گذر کنی زِ کسی
اگر تمامِ جهان پشتِ من بایستد
و تو بگویی: «نمیخواهمت»، همین، بَسی
ولی بدان که دلی، تا نفس کشد در خویش
تو را همیشه بخواهد، به هر غم و هوسی.
-نیـــــــڪارا