رمان برایم حرف بزن (SPEAK FOR ME) پارت نوزدهم

*Málek.H*HANDERSON (انهایپن برای همیشه ۷ نفره♡)(my simply Jjong:)

صدایی از اتاق نمی آمد و بخاطر همین کمی در را باز کردم و از لای در نگاهی به داخل انداختم. خداروشکر اینجا اتاق او نبود و خود کتابخانه بود و دیگر لازم نبود بیشتر به جست و جو بپردازم.
نفسی راحت کشیدم و داخل شدم و در را پشت سرم بستم. کتابخانه تاریک بود. به دنبال کلید چراغ گشتم اما چیزی پیدا نکردم بخاطر همین به سمت پنجره رفتم تا پرده ها را کمی باز کنم و از نور بیرون استفاده کنم.
پایم که به شیشه شکسته ای خورد ناله ام به هوا رفت. سوزش عمیقی در پایم پیچید که باعث شد همانجا بایستم. "لعنتی این شیشه خورده از کجا اومد"
آن پایم که شکسته بود و این یکی هم که اینجوری شده بود و داشت اشکم در می آمد که پرده ها کنار رفت و صاعقه ای صدبرابر ترسناک تر از قبلی در آسمان درخشید و من ویرانگر آن لحظه هایم را دیدم که پشت به من ایستاده بود.
وقتی نور صاعقه بر او تابید، چشمم به زخم قدیمی و بزرگ بین دو کتفش افتاد که همانند رگه های آتش در تاریکی اتاق می درخشیدند و وحشت را به دلم القا می‌کردند.
هنگامی که به سمتم برگشت و چهره برافروخته اش را دیدم؛آنجا بود که حس کردم برای همیشه تمام شدم...
صدای عصبانی اش هم‌نوا با رعد و برق بلند شد و گامی به سمتم برداشت و مرا زیر هوار هایش دفن کرد.
_به چه جراتی اومدی اینجااااا؟!... چطور جرات کردی بیای تو محدوده ی من؟ توی مکان امن من؟ توی حریم منننننن؟
جمله آخرش گوش هایم را کر کرد اما نتوانستم از جایم تکان بخورم. خشک شده بودم... هم از درد جفت پاهایم و هم از وحشتی که بر وجودم نشسته بود.
ترس بود یا خجالت نمیدانم.... اما هر چه بود نمیگذاشت جز چشم هایش به جای دیگری از صورت و بالاتنه برهنه اش نگاه کنم.
چنگ بر لباسم زدم تا مبادا از ترس به گریه بیوفتم.
در یک قدمی ام متوقف شد و نفس گرم و خشمناکش را روی صورتم پخش کرد.
سر به زیر انداختم و با لرزی که در صدایم مشهود بود گفتم:
+م..من...من ...نمیخواستم مزاحمت بشم..من فکر میکردم..شما توی اتاقتون باشید..نمیدونستم اینجایی...من...من فقط..اومدم... اومدم یه کتاب بردارم... قصد فضولی نداشتم...باور کن.
لرزش و مظلومیت صدایم اشک هایی که پشت سد چشمانم نگه داشته بودم را سرازیر کرد و صورتم را تر کرد.
وقتی چانه ام میان پنجه قدرتمندش گرفتار شد، مجبور شدم نگاهم را به چشمان سرد او بدوزم.
_برام ذره ای مهم نیستی که بخوام باورت کنم. پاتو از حریم من بکش بیرون دختره ی لعنتی.

نظرات (۱۰)

Loading...

توضیحات

رمان برایم حرف بزن (SPEAK FOR ME) پارت نوزدهم

۱۱ لایک
۱۰ نظر

صدایی از اتاق نمی آمد و بخاطر همین کمی در را باز کردم و از لای در نگاهی به داخل انداختم. خداروشکر اینجا اتاق او نبود و خود کتابخانه بود و دیگر لازم نبود بیشتر به جست و جو بپردازم.
نفسی راحت کشیدم و داخل شدم و در را پشت سرم بستم. کتابخانه تاریک بود. به دنبال کلید چراغ گشتم اما چیزی پیدا نکردم بخاطر همین به سمت پنجره رفتم تا پرده ها را کمی باز کنم و از نور بیرون استفاده کنم.
پایم که به شیشه شکسته ای خورد ناله ام به هوا رفت. سوزش عمیقی در پایم پیچید که باعث شد همانجا بایستم. "لعنتی این شیشه خورده از کجا اومد"
آن پایم که شکسته بود و این یکی هم که اینجوری شده بود و داشت اشکم در می آمد که پرده ها کنار رفت و صاعقه ای صدبرابر ترسناک تر از قبلی در آسمان درخشید و من ویرانگر آن لحظه هایم را دیدم که پشت به من ایستاده بود.
وقتی نور صاعقه بر او تابید، چشمم به زخم قدیمی و بزرگ بین دو کتفش افتاد که همانند رگه های آتش در تاریکی اتاق می درخشیدند و وحشت را به دلم القا می‌کردند.
هنگامی که به سمتم برگشت و چهره برافروخته اش را دیدم؛آنجا بود که حس کردم برای همیشه تمام شدم...
صدای عصبانی اش هم‌نوا با رعد و برق بلند شد و گامی به سمتم برداشت و مرا زیر هوار هایش دفن کرد.
_به چه جراتی اومدی اینجااااا؟!... چطور جرات کردی بیای تو محدوده ی من؟ توی مکان امن من؟ توی حریم منننننن؟
جمله آخرش گوش هایم را کر کرد اما نتوانستم از جایم تکان بخورم. خشک شده بودم... هم از درد جفت پاهایم و هم از وحشتی که بر وجودم نشسته بود.
ترس بود یا خجالت نمیدانم.... اما هر چه بود نمیگذاشت جز چشم هایش به جای دیگری از صورت و بالاتنه برهنه اش نگاه کنم.
چنگ بر لباسم زدم تا مبادا از ترس به گریه بیوفتم.
در یک قدمی ام متوقف شد و نفس گرم و خشمناکش را روی صورتم پخش کرد.
سر به زیر انداختم و با لرزی که در صدایم مشهود بود گفتم:
+م..من...من ...نمیخواستم مزاحمت بشم..من فکر میکردم..شما توی اتاقتون باشید..نمیدونستم اینجایی...من...من فقط..اومدم... اومدم یه کتاب بردارم... قصد فضولی نداشتم...باور کن.
لرزش و مظلومیت صدایم اشک هایی که پشت سد چشمانم نگه داشته بودم را سرازیر کرد و صورتم را تر کرد.
وقتی چانه ام میان پنجه قدرتمندش گرفتار شد، مجبور شدم نگاهم را به چشمان سرد او بدوزم.
_برام ذره ای مهم نیستی که بخوام باورت کنم. پاتو از حریم من بکش بیرون دختره ی لعنتی.