آخـَـــریـــــن بـــَـــرگِ پـــایــیــزیـے|مـــقدمـــہ کپ

آخـَـــریـــــن بـــَـــرگِ پـــایــیــزیـے

۳۱ ویدیو

آخـَـــریـــــن بـــَـــرگِ پـــایــیــزیـے| Pt²⁶

۴ نظر گزارش تخلف
نیـــــــڪارا'| گمگشته در نگاه وندرم|ست با میکایی

(وای رسیدیم پارت ۲۶ عهآطکطو)
بادِ سردِ پاییزی، آرام میان شاخه‌های خشک می‌پیچید و برگ‌ها را روی زمینِ نمناک قبرستان می‌پاشید. نیکی هنوز کنار سنگِ مزار زانو زده بود و هیسونگ ساکت در کنارش ایستاده بود. جیزل کمی دورتر، میان سایهٔ درختان، در تنهاییِ خودش گم بود.
ناگهان، سکوتِ سنگین فضا با صدایی عجیب شکسته شد.
صدای سُم.
آرام… کشیده… و منظم…
سمِ اسبی که روی برگ‌های خشک قدم می‌زد، مثل ضربانِ قلبِ کسی بود که تازه از خوابی عمیق بیدار شده باشد.
نیکی سرش را بلند کرد. هیسونگ کمی جا خورد. حتی جیزل هم نگاهش را ناخواسته از زمین کند و برگشت.
از میان مسیر باریک و سایه‌دارِ میان قبرها، اسبی سیاه‌رنگ وارد شد؛ بلندبالا، براق، با یالی که در باد موج می‌خورد. و روی آن… پسری نشسته بود.
پسری با موهای طلایی… نه آن‌جور طلایی که مصنوعی باشد، نه. طلاییِ گرم، مثل نور خورشیدِ آخرین روزِ تابستان. پوستش روشن، چشمانش خیره‌کننده و عمیق، و خطوط صورتش هنوز نوجوانانه بود اما آثار بلوغ در آن به وضوح دیده می‌شد؛ انگار فقط یک یا دو سال از نیکی بزرگ‌تر بود.
لباسی تیره بر تن داشت، کتی کوتاه با یقه‌ای بلند و دکمه‌های قدیمی، و چکمه‌های چرمی‌اش با هر حرکت اسب، زیر نور صبحگاهی برق می‌زد.
وقتی وارد بخش خلوت قبرستان شد، اسبش را آرام نگه داشت. نگاهش دور تا دور را کاوید… و روی جیزل ثابت ماند.
لبخندی آرام، کوتاه و صمیمانه گوشهٔ لبش نشست.
«جیزل؟»(من اینور در حال اکلیلی شدن)
صدایش گرم بود، کمی گرفته، مثل کسی که ساعتی‌ست در باد سواری کرده باشد.
جیزل اول جا خورد، بعد چشم‌هایش کمی نرم شد. «سونو؟ تو اینجا چی کار می‌کنی؟»
پسر لبخندی عمیق‌تر زد و با چالِ گونهٔ کوچکش بازی کرد. اسب را چند قدم جلو آورد، از زین پایین پرید و خاکِ روی دستکشش را تکاند. «گفتم شاید بیای اینجا… گفتم باید ببینمت.»(چیکارم داشتیی هااا؟؟)
نیکی…
نیکی فقط نگاه می‌کرد.
و برای اولین بار از وقتی وارد قبرستان شده بود، دلش آرام گرفت… یا شاید، نه، دلش تندتر زد.
چرا؟
چون سونو… زیبا بود. نه از آن زیبایی‌های معمولی. از آن‌هایی که ناگهانی چشم را می‌دزدند. از آن‌هایی که قلب را جا می‌زنند. از آن‌هایی که آدم بی‌خبر، یکهو احساس می‌کند همه‌چیز اطرافش رنگ گرفته.

نظرات (۴)

Loading...

توضیحات

آخـَـــریـــــن بـــَـــرگِ پـــایــیــزیـے| Pt²⁶

۱۳ لایک
۴ نظر

(وای رسیدیم پارت ۲۶ عهآطکطو)
بادِ سردِ پاییزی، آرام میان شاخه‌های خشک می‌پیچید و برگ‌ها را روی زمینِ نمناک قبرستان می‌پاشید. نیکی هنوز کنار سنگِ مزار زانو زده بود و هیسونگ ساکت در کنارش ایستاده بود. جیزل کمی دورتر، میان سایهٔ درختان، در تنهاییِ خودش گم بود.
ناگهان، سکوتِ سنگین فضا با صدایی عجیب شکسته شد.
صدای سُم.
آرام… کشیده… و منظم…
سمِ اسبی که روی برگ‌های خشک قدم می‌زد، مثل ضربانِ قلبِ کسی بود که تازه از خوابی عمیق بیدار شده باشد.
نیکی سرش را بلند کرد. هیسونگ کمی جا خورد. حتی جیزل هم نگاهش را ناخواسته از زمین کند و برگشت.
از میان مسیر باریک و سایه‌دارِ میان قبرها، اسبی سیاه‌رنگ وارد شد؛ بلندبالا، براق، با یالی که در باد موج می‌خورد. و روی آن… پسری نشسته بود.
پسری با موهای طلایی… نه آن‌جور طلایی که مصنوعی باشد، نه. طلاییِ گرم، مثل نور خورشیدِ آخرین روزِ تابستان. پوستش روشن، چشمانش خیره‌کننده و عمیق، و خطوط صورتش هنوز نوجوانانه بود اما آثار بلوغ در آن به وضوح دیده می‌شد؛ انگار فقط یک یا دو سال از نیکی بزرگ‌تر بود.
لباسی تیره بر تن داشت، کتی کوتاه با یقه‌ای بلند و دکمه‌های قدیمی، و چکمه‌های چرمی‌اش با هر حرکت اسب، زیر نور صبحگاهی برق می‌زد.
وقتی وارد بخش خلوت قبرستان شد، اسبش را آرام نگه داشت. نگاهش دور تا دور را کاوید… و روی جیزل ثابت ماند.
لبخندی آرام، کوتاه و صمیمانه گوشهٔ لبش نشست.
«جیزل؟»(من اینور در حال اکلیلی شدن)
صدایش گرم بود، کمی گرفته، مثل کسی که ساعتی‌ست در باد سواری کرده باشد.
جیزل اول جا خورد، بعد چشم‌هایش کمی نرم شد. «سونو؟ تو اینجا چی کار می‌کنی؟»
پسر لبخندی عمیق‌تر زد و با چالِ گونهٔ کوچکش بازی کرد. اسب را چند قدم جلو آورد، از زین پایین پرید و خاکِ روی دستکشش را تکاند. «گفتم شاید بیای اینجا… گفتم باید ببینمت.»(چیکارم داشتیی هااا؟؟)
نیکی…
نیکی فقط نگاه می‌کرد.
و برای اولین بار از وقتی وارد قبرستان شده بود، دلش آرام گرفت… یا شاید، نه، دلش تندتر زد.
چرا؟
چون سونو… زیبا بود. نه از آن زیبایی‌های معمولی. از آن‌هایی که ناگهانی چشم را می‌دزدند. از آن‌هایی که قلب را جا می‌زنند. از آن‌هایی که آدم بی‌خبر، یکهو احساس می‌کند همه‌چیز اطرافش رنگ گرفته.