بخش چهارم رمان برایم حرف بزن (SPEAK FOR ME) پارت پانزدهم

*Málek.H*HANDERSON (قسمت ۴ برنامه ملبورن اضافه شد)(انهایپن برای همیشه ۷ نفره♡)(my simply Jjong:)

ساعت ۸:۴۵ دقیقه


کنار میز ناهار خوری ایستاده بودم و با چشمانم وجب به وجب خانه را می کاویدم. خانه که نه... در واقع عمارت بود. یک عمارت زیبا و بزرگ و در عین حال ترسناک برای من. اما خیلی بهتر از سرمای گدا کش بیرون بود و همین دلم را آرام میکرد.
خیلی وقت بود که خانه به این سبک ندیده بودم. همه چیز از جنس چوب و کلاسیک بود و در و دیوار این عمارت بوی غم و تنهایی میداد. نمیدانم بخاطر ترکیب رنگ تیره خانه بود یا اینکه اهالی خانه آنجا را به نفرین غم دچار کرده بودند اما هرچه بود انگار زندگی از آن خانه رخت بسته بود.
×چرا وایسادی؟
نگاهم را معطوف به آندره میکنم که با دست به صندلی اشاره می‌کند.
صندلی ای را بیرون می‌کشد و کمکم می‌کند که بشینم و بعد لیوان شیری جلویم می‌گذارد و روبه رویم می‌نشیند.
×اینو بخور برات خوبه.
+ممنون.
کمی شیر را که در آن مقداری عسل هم ریخته بود، در دهانم مزه مزه میکنم و از حس خوبی که به وجودم منتقل می‌شود لبخند محوی میزنم.
وقتی نصف لیوان را سر کشیدم و کمی آرامش پیدا کردم، دور و بر را نگاهی کردم و بعد سرم را به سمتش خم کردم و زمزمه وار گفتم:
+ اون آقا چطور راضی شد من اینجا بمونم؟ البته انگار به زور راضی شده بود چون نزدیک بود بخاطر گفتن اینکه بمونم خودشو و منو باهم خفه کنه.
لبخند دندان نما و مردانه ای تحویلم داد و دستانش را اهرم کرد و زیر چانه اش قرار داد و همانند من آرام گفت:
×شاید بخاطر اینه که از برگ برندم و آخرین شانسم استفاده کردم.
+هان؟
کمی خودش را جلو کشید و پچ پچ وارانه گفت:
× اون نمیتونست اینبار بهم نه بگه...
و دستانش را پشت سرش قلاب کرد و ابرویی بالا انداخت و ادامه داد:
×بلاخره بهم مدیون بود.

نظرات (۳۶)

Loading...

توضیحات

بخش چهارم رمان برایم حرف بزن (SPEAK FOR ME) پارت پانزدهم

۱۰ لایک
۳۶ نظر

ساعت ۸:۴۵ دقیقه


کنار میز ناهار خوری ایستاده بودم و با چشمانم وجب به وجب خانه را می کاویدم. خانه که نه... در واقع عمارت بود. یک عمارت زیبا و بزرگ و در عین حال ترسناک برای من. اما خیلی بهتر از سرمای گدا کش بیرون بود و همین دلم را آرام میکرد.
خیلی وقت بود که خانه به این سبک ندیده بودم. همه چیز از جنس چوب و کلاسیک بود و در و دیوار این عمارت بوی غم و تنهایی میداد. نمیدانم بخاطر ترکیب رنگ تیره خانه بود یا اینکه اهالی خانه آنجا را به نفرین غم دچار کرده بودند اما هرچه بود انگار زندگی از آن خانه رخت بسته بود.
×چرا وایسادی؟
نگاهم را معطوف به آندره میکنم که با دست به صندلی اشاره می‌کند.
صندلی ای را بیرون می‌کشد و کمکم می‌کند که بشینم و بعد لیوان شیری جلویم می‌گذارد و روبه رویم می‌نشیند.
×اینو بخور برات خوبه.
+ممنون.
کمی شیر را که در آن مقداری عسل هم ریخته بود، در دهانم مزه مزه میکنم و از حس خوبی که به وجودم منتقل می‌شود لبخند محوی میزنم.
وقتی نصف لیوان را سر کشیدم و کمی آرامش پیدا کردم، دور و بر را نگاهی کردم و بعد سرم را به سمتش خم کردم و زمزمه وار گفتم:
+ اون آقا چطور راضی شد من اینجا بمونم؟ البته انگار به زور راضی شده بود چون نزدیک بود بخاطر گفتن اینکه بمونم خودشو و منو باهم خفه کنه.
لبخند دندان نما و مردانه ای تحویلم داد و دستانش را اهرم کرد و زیر چانه اش قرار داد و همانند من آرام گفت:
×شاید بخاطر اینه که از برگ برندم و آخرین شانسم استفاده کردم.
+هان؟
کمی خودش را جلو کشید و پچ پچ وارانه گفت:
× اون نمیتونست اینبار بهم نه بگه...
و دستانش را پشت سرش قلاب کرد و ابرویی بالا انداخت و ادامه داد:
×بلاخره بهم مدیون بود.