رمان برایم حرف بزن (SPEAK FOR ME) پارت بیست و ششم

۰ نظر گزارش تخلف
*Málek.H*HANDERSON (انهایپن برای همیشه ۷ نفره♡)(my simply Jjong:)

حدود ده دقیقه بعد آندره پایین آمد که لبخندی زدم و خواستم با صدای بلند او را دعوت به ناهار کنم که با دیدن جی که بی حوصله پشتش قدم برمی‌دارد و داخل می‌شود، زبان به دهان گرفتم و با بفرمایید کوتاهی کنار ایستادم.
هر دو که سر میز نشستند درمانده نگاهی به اطراف انداختم و بعد غذا را روی میز گذاشتم.
کمی این پا و آن پا کردم که آندره نگاهی بهم کرد و متعجب ازم پرسید:
×آنا چرا نمیشینی؟
+اوممم...خبب...
×بشین که حسابی گرسنمونه!
صندلی کنار خودش را عقب کشید و منم به تبعیت از او کنارش جا گرفتم و رو به روی جی نشستم.
آندره برای هر دوی ما کمی غذا ریخت و بعد اشاره کرد که شروع کنیم. اولین قاشق را وارد دهانم کردم و از طعم خوبش لبخندی روی لبم ایجاد شد.
×جی چرا نمیخوری؟
_بهت گفتم گرسنم نیس... دقت کردی چند وقته مجبورم میکنی یه چیز رو هزار بار تکرار کنم؟
لحن کلافه و سرد جی باعث شد غذا در گلویم گیر کند و به زور فرو بفرستمش.
آندره نگاه کوتاهی به من کرد و بعد با لحن آرام همیشگیش و با احترامی که مخصوص جی بود، رو به او گفت:
×مگه سردرد کلافه نکرده؟با معده خالی که نمیتونم بهت مسکن بدم. حداقل یکم بخور!
_برای همین اون قرص های لامصب رو از توی کمد برداشتی؟ برای اینکه بتونی حرفت رو به کرسی بشونی؟
×نمیخوام اذیتت کنم ولی نمیتونم اجازه بدم به خودت آسیب بزنی. گذشته اینقدر جالب نیست که بخوایم تکرارش کنیم.
_اون گذشته لعنتی هیچ وقت تکرار نمیشه پس دهنتو ببند و دیگه ازش حرف نزن!
تحکم و خشم زیاد تن صداش باعث شد سر پایین بندازم و کمی در خودم جمع شوم که صندلی با صدای بدی روی زمین افتاد و در مقابل، جی از میز دور شد لعنتی زیرلب زمزمه کرد و از آشپزخانه خارج شد.
نگاهم را از در به آندره که سرش را میان دست هایش گرفته بود، دوختم.

نظرات

نماد کانال
نظری برای نمایش وجود ندارد.

توضیحات

رمان برایم حرف بزن (SPEAK FOR ME) پارت بیست و ششم

۴ لایک
۰ نظر

حدود ده دقیقه بعد آندره پایین آمد که لبخندی زدم و خواستم با صدای بلند او را دعوت به ناهار کنم که با دیدن جی که بی حوصله پشتش قدم برمی‌دارد و داخل می‌شود، زبان به دهان گرفتم و با بفرمایید کوتاهی کنار ایستادم.
هر دو که سر میز نشستند درمانده نگاهی به اطراف انداختم و بعد غذا را روی میز گذاشتم.
کمی این پا و آن پا کردم که آندره نگاهی بهم کرد و متعجب ازم پرسید:
×آنا چرا نمیشینی؟
+اوممم...خبب...
×بشین که حسابی گرسنمونه!
صندلی کنار خودش را عقب کشید و منم به تبعیت از او کنارش جا گرفتم و رو به روی جی نشستم.
آندره برای هر دوی ما کمی غذا ریخت و بعد اشاره کرد که شروع کنیم. اولین قاشق را وارد دهانم کردم و از طعم خوبش لبخندی روی لبم ایجاد شد.
×جی چرا نمیخوری؟
_بهت گفتم گرسنم نیس... دقت کردی چند وقته مجبورم میکنی یه چیز رو هزار بار تکرار کنم؟
لحن کلافه و سرد جی باعث شد غذا در گلویم گیر کند و به زور فرو بفرستمش.
آندره نگاه کوتاهی به من کرد و بعد با لحن آرام همیشگیش و با احترامی که مخصوص جی بود، رو به او گفت:
×مگه سردرد کلافه نکرده؟با معده خالی که نمیتونم بهت مسکن بدم. حداقل یکم بخور!
_برای همین اون قرص های لامصب رو از توی کمد برداشتی؟ برای اینکه بتونی حرفت رو به کرسی بشونی؟
×نمیخوام اذیتت کنم ولی نمیتونم اجازه بدم به خودت آسیب بزنی. گذشته اینقدر جالب نیست که بخوایم تکرارش کنیم.
_اون گذشته لعنتی هیچ وقت تکرار نمیشه پس دهنتو ببند و دیگه ازش حرف نزن!
تحکم و خشم زیاد تن صداش باعث شد سر پایین بندازم و کمی در خودم جمع شوم که صندلی با صدای بدی روی زمین افتاد و در مقابل، جی از میز دور شد لعنتی زیرلب زمزمه کرد و از آشپزخانه خارج شد.
نگاهم را از در به آندره که سرش را میان دست هایش گرفته بود، دوختم.