رمان SPEAK FOR ME
رمان برایم حرف بزن (SPEAK FOR ME) پارت بیست و ششم
حدود ده دقیقه بعد آندره پایین آمد که لبخندی زدم و خواستم با صدای بلند او را دعوت به ناهار کنم که با دیدن جی که بی حوصله پشتش قدم برمیدارد و داخل میشود، زبان به دهان گرفتم و با بفرمایید کوتاهی کنار ایستادم.
هر دو که سر میز نشستند درمانده نگاهی به اطراف انداختم و بعد غذا را روی میز گذاشتم.
کمی این پا و آن پا کردم که آندره نگاهی بهم کرد و متعجب ازم پرسید:
×آنا چرا نمیشینی؟
+اوممم...خبب...
×بشین که حسابی گرسنمونه!
صندلی کنار خودش را عقب کشید و منم به تبعیت از او کنارش جا گرفتم و رو به روی جی نشستم.
آندره برای هر دوی ما کمی غذا ریخت و بعد اشاره کرد که شروع کنیم. اولین قاشق را وارد دهانم کردم و از طعم خوبش لبخندی روی لبم ایجاد شد.
×جی چرا نمیخوری؟
_بهت گفتم گرسنم نیس... دقت کردی چند وقته مجبورم میکنی یه چیز رو هزار بار تکرار کنم؟
لحن کلافه و سرد جی باعث شد غذا در گلویم گیر کند و به زور فرو بفرستمش.
آندره نگاه کوتاهی به من کرد و بعد با لحن آرام همیشگیش و با احترامی که مخصوص جی بود، رو به او گفت:
×مگه سردرد کلافه نکرده؟با معده خالی که نمیتونم بهت مسکن بدم. حداقل یکم بخور!
_برای همین اون قرص های لامصب رو از توی کمد برداشتی؟ برای اینکه بتونی حرفت رو به کرسی بشونی؟
×نمیخوام اذیتت کنم ولی نمیتونم اجازه بدم به خودت آسیب بزنی. گذشته اینقدر جالب نیست که بخوایم تکرارش کنیم.
_اون گذشته لعنتی هیچ وقت تکرار نمیشه پس دهنتو ببند و دیگه ازش حرف نزن!
تحکم و خشم زیاد تن صداش باعث شد سر پایین بندازم و کمی در خودم جمع شوم که صندلی با صدای بدی روی زمین افتاد و در مقابل، جی از میز دور شد لعنتی زیرلب زمزمه کرد و از آشپزخانه خارج شد.
نگاهم را از در به آندره که سرش را میان دست هایش گرفته بود، دوختم.
نظرات