رمان SPEAK FOR ME
رمان برایم حرف بزن (SPEAK FOR ME) پارت بیست و دوم
مقداری مواد ضدعفونی کننده ریخت که از سوزشش آخ کوتاهی گفتم که لبخند مهربانی تحویلم داد و گفت:
×پات شکسته بود و اینقدر ناز نکردی حالا بخاطر یه خراش تحملت تموم شد؟
+نه میتونم تحمل کنم...
×میدونی الان تو رو میبینم یاد چندین سال پیش میوفتم که جی دچار اون زخم شد... دیدیش مگه نه؟ زخمش رو میگم.
اره آرومی گفتم که تو چشمام خیره شد و گفت:
×آدما اینکارو باهاش کردن... اون زخم یادگاری از آدمایی که هیچ وقت نفهمیدن با حماقتشون چه بلایی سر زندگی یه نفر آوردن.
کپ کرده بودم. اول فکر کرده بودم شاید حیوان وحشی ای اون بلا را سر او آورده اما شنیدن اینکه کار دست هم نوع خودمونه دردی در جانم انداخت که متوجه بیرون کشیده شدن شیشه از پایم نشدم.
×جی وقتی اونجوری زخم بر وجودش خورد هیچ وقت آخ نگفت و از کنار اون زخم گذشت و از اون روز فقط جای اون زخم باقی موند اما بعد اون هر وقت دستش یکم زخم میشد تمام خونه رو روی سر هردوتامون خراب میکرد... مثل تو ...
حتی شوخی آخر حرفش هم نتوانست حواسم را از ستمی که بر او کرده بودند پرت کند.
+چرا همچین کاری باهاش کردن؟
×هرکسی یه گذشته ای داره و من فقط اینو گفتم که بدونی اون بی دلیل از آدما متنفر نیست و فکر نکنی جی آدم خلاف و بدیه که همچین زخمی داره.در ضمن...
همانطور که پایم را میبست ادامه داد:
×بعدا یه روزی برات شاید از زندگیش گفتم ولی تا اون موقع کنجکاوی نکن. سر دیدن زخمش همچین جنجالی به پا کرد؛ سری بعدی بفهمه زندگیش رو میدونی سر هر دومون رو بیخ تا بیخ میبره...
وقتی کارش تمام شد، وسایل را جمع کرد و گفت کمی استراحت کنم تا او نیز به کار های دیگر خانه بپردازد.
زیر پتو خزیدم و به چند ساعتی که در آنجا بودم فکر کردم.
"واقعا که هر انسانی گذشته ای داره و نباید همینجوری قضاوت کرد. جی تو برام خیلی مرموزی... اونقدری که دلم میخواد کشفت کنم. میخوام قدم به جزیره ناشناخته تو بزارم حتی اگه بازگشتی نداشته باشه"
نظرات (۲۰)