رمان SPEAK FOR ME
رمان برایم حرف بزن (SPEAK FOR ME) پارت بیست یکم
نگاه سوالی ای بهم انداخت که به پایم اشاره کردم و از درد نالیدم:
+پام... شیشه رفته توش...نمیتونم راه بیام واقعا...
نگاه نگران آندره به پایم و به دنبال آن به شیشه خورده های اطراف که روی زمین پخش شده بودن افتاد.
جلوی پایم زانو زد و نگاهی به کف پام انداخت و سری از تاسف تکان داد.
بلند شد و رو به جی گفت:
×من بعدا میام اینجا رو تمیز میکنم و باهم حرف میزنم.
و بعد طی یک حرکت ناگهانی مرا بغل کرد و در آغوشش نگه داشت که ترسیده و خجالت زده چنگی بر پیراهنش زدم و نگاهم را دزدیدم.
صدای گرفته و بم شده از خشم جی بود که به گوشم رسید و باعث شد بیشتر خودم را در آغوش آندره مخفی کنم.
_به نفعته اون دختر دیگه دور و بر من نباشه وگرنه دیگه اهمیتی به قول و دینی که بهت دارم نمیدم و کاری که نباید کنم رو انجام میدم.
آندره سری تکان داد و از اتاق خارج شد.
تمام مدتی که دوباره به پایین برگردیم به این فکر میکردم که چقدر باعث دردسرم و تا چه حد توی همین چند ساعت گند بالا آوردم.
روی تخت که قرار گرفتم نگاه شرمگینم را به چشمان مهربان او دوختم که گفت:
×واقعا نمیدونم باید چی بگم...بیا فعلا از کنارش رد بشیم تا اول بتونم پاتو درمان کنم بعد ببینیم باید چیکار کنیم با این دیو جذاب و خشمگین.
نگاه غمگینم را به او دادم و خیره به او شدم که دنبال وسایل های کمک های اولیه میگشت.
خوی سرد و سرکش جی و خونگرمی و مهربونی آندره تضاد بزرگی بود که فقط یه داستان پرماجرا میتونست سرنوشت این دوتا رو اینجوری بهم پیوند بزنه و چقدر دوس داشتم که بدونم چه اتفاقی افتاده بود که مسیر این دو باهم یکی شده بود.
نگاهی به کف پایم انداخت و گفت:
چیز خاصی نیست فقط باید شیشه رو از پات دربیارم و یکم ضدعفونیش کنم. یکم درد میاد ولی تو میتونی تحمل کنی مگه نه؟
سری به معنای مثبت تکان دادم و ملافه زیر دستم را چنگ زدم و محکم نگه داشتم.
نظرات (۱۶)