رمان برایم حرف بزن (SPEAK FOR ME) پارت بیست یکم

*Málek.H*HANDERSON (انهایپن برای همیشه ۷ نفره♡)(my simply Jjong:)

نگاه سوالی ای بهم انداخت که به پایم اشاره کردم و از درد نالیدم:
+پام... شیشه رفته توش...نمیتونم راه بیام واقعا...
نگاه نگران آندره به پایم و به دنبال آن به شیشه خورده های اطراف که روی زمین پخش شده بودن افتاد.
جلوی پایم زانو زد و نگاهی به کف پام انداخت و سری از تاسف تکان داد.
بلند شد و رو به جی گفت:
×من بعدا میام اینجا رو تمیز میکنم و باهم حرف میزنم.
و بعد طی یک حرکت ناگهانی مرا بغل کرد و در آغوشش نگه داشت که ترسیده و خجالت زده چنگی بر پیراهنش زدم و نگاهم را دزدیدم.
صدای گرفته و بم شده از خشم جی بود که به گوشم رسید و باعث شد بیشتر خودم را در آغوش آندره مخفی کنم.
_به نفعته اون دختر دیگه دور و بر من نباشه وگرنه دیگه اهمیتی به قول و دینی که بهت دارم نمیدم و کاری که نباید کنم رو انجام میدم.
آندره سری تکان داد و از اتاق خارج شد.
تمام مدتی که دوباره به پایین برگردیم به این فکر میکردم که چقدر باعث دردسرم و تا چه حد توی همین چند ساعت گند بالا آوردم.
روی تخت که قرار گرفتم نگاه شرمگینم را به چشمان مهربان او دوختم که گفت:
×واقعا نمیدونم باید چی بگم...بیا فعلا از کنارش رد بشیم تا اول بتونم پاتو درمان کنم بعد ببینیم باید چیکار کنیم با این دیو جذاب و خشمگین.
نگاه غمگینم را به او دادم و خیره به او شدم که دنبال وسایل های کمک های اولیه می‌گشت.
خوی سرد و سرکش جی و خونگرمی و مهربونی آندره تضاد بزرگی بود که فقط یه داستان پرماجرا میتونست سرنوشت این دوتا رو اینجوری بهم پیوند بزنه و چقدر دوس داشتم که بدونم چه اتفاقی افتاده بود که مسیر این دو باهم یکی شده بود.
نگاهی به کف پایم انداخت و گفت:
چیز خاصی نیست فقط باید شیشه رو از پات دربیارم و یکم ضدعفونیش کنم. یکم درد میاد ولی تو میتونی تحمل کنی مگه نه؟
سری به معنای مثبت تکان دادم و ملافه زیر دستم را چنگ زدم و محکم نگه داشتم.

نظرات (۱۶)

Loading...

توضیحات

رمان برایم حرف بزن (SPEAK FOR ME) پارت بیست یکم

۱۱ لایک
۱۶ نظر

نگاه سوالی ای بهم انداخت که به پایم اشاره کردم و از درد نالیدم:
+پام... شیشه رفته توش...نمیتونم راه بیام واقعا...
نگاه نگران آندره به پایم و به دنبال آن به شیشه خورده های اطراف که روی زمین پخش شده بودن افتاد.
جلوی پایم زانو زد و نگاهی به کف پام انداخت و سری از تاسف تکان داد.
بلند شد و رو به جی گفت:
×من بعدا میام اینجا رو تمیز میکنم و باهم حرف میزنم.
و بعد طی یک حرکت ناگهانی مرا بغل کرد و در آغوشش نگه داشت که ترسیده و خجالت زده چنگی بر پیراهنش زدم و نگاهم را دزدیدم.
صدای گرفته و بم شده از خشم جی بود که به گوشم رسید و باعث شد بیشتر خودم را در آغوش آندره مخفی کنم.
_به نفعته اون دختر دیگه دور و بر من نباشه وگرنه دیگه اهمیتی به قول و دینی که بهت دارم نمیدم و کاری که نباید کنم رو انجام میدم.
آندره سری تکان داد و از اتاق خارج شد.
تمام مدتی که دوباره به پایین برگردیم به این فکر میکردم که چقدر باعث دردسرم و تا چه حد توی همین چند ساعت گند بالا آوردم.
روی تخت که قرار گرفتم نگاه شرمگینم را به چشمان مهربان او دوختم که گفت:
×واقعا نمیدونم باید چی بگم...بیا فعلا از کنارش رد بشیم تا اول بتونم پاتو درمان کنم بعد ببینیم باید چیکار کنیم با این دیو جذاب و خشمگین.
نگاه غمگینم را به او دادم و خیره به او شدم که دنبال وسایل های کمک های اولیه می‌گشت.
خوی سرد و سرکش جی و خونگرمی و مهربونی آندره تضاد بزرگی بود که فقط یه داستان پرماجرا میتونست سرنوشت این دوتا رو اینجوری بهم پیوند بزنه و چقدر دوس داشتم که بدونم چه اتفاقی افتاده بود که مسیر این دو باهم یکی شده بود.
نگاهی به کف پایم انداخت و گفت:
چیز خاصی نیست فقط باید شیشه رو از پات دربیارم و یکم ضدعفونیش کنم. یکم درد میاد ولی تو میتونی تحمل کنی مگه نه؟
سری به معنای مثبت تکان دادم و ملافه زیر دستم را چنگ زدم و محکم نگه داشتم.