پارت-۸۱
همه دست زدیم خیلی قشنگ بود:عمو بینامین موگما الزو لو خلدی از بس نگاش کلدی خوب خجالت نموکشی؟
همه خندیدیم به حرفش بنی بلند شد منم گلاره رو گذاشتم پایینو دنبالش رفتم دستامو گذاشتم روچشش:اگه گفتی من کیم؟
بنی:اخه این دستای ظریفو این صدا مال کیه؟
دستامو برداشتم بنی ام برگشت بغلن کرد خیلی یهویی خداروشکر از چش بچها دور بودیم وگرنه اون اهنگو اون زل زدنای بنیامین به منو این بغل بلههه میگفتن شما باهمین از بغلم اومد بیرونو رو سنگی نشست منم کنازش نشستم:یه چیزی بگم؟
-جونم؟
بنیامین برگشتو نگاهم کرد دستامو گرفت:قول بده ولم نکنی
-بنیامین داری میترسونیم'باشه قول'حالا بگو
بنی دستامو ول کردو سمت ساحل رفت منم پشتش وایسادم:بچه بودی دنیا اومدی۴ سالم بود انقدر ذوق داشتم که نگو وقتی رفتی بغل باربد گریه کردی ولی بهدش که من گرفتمت گریت بند اومدو کلی برات مسخره بازی دراوردم تا بخندی و خندیدی همیشه به دایی و زندایی میگفتم ارزو مال منه زن منه اوناعم میخندیدن بهدش باربد میگفت نه ارزو مال منه اخرم دعوا میکردیمو قهر میکردیم دایی ام میگفت نصفش میکنم نصف تو نصف باربد من میگفتم نه دایی چطوری دلت میاد ارزو رو نصف کنی مال خودمه ولی برا اینکع دل باربد نشکنه جلوش بگو مال باربده اونم گفت چشم میومدی خونه اقا جون میگفتم زنم خانمم عروسم توهم میخندیدی بزرگ شدی از باربد فرار میکردی باگریه میومدی بغل من انقدر حس خوبی داشتم که نگو بزرگتر شدی که شدی ارزوی۱۶ ساله که از عاشقی متنفره و خیلی شیطونه شدم عاشق این ارزو ولی میترسیدیم که بهش بگم که پسم بزنه که رفتارش باهام عوۻ شع(اشکام اومدن)
بنیامین برگشت سمتمو دستامو گرفت:ارزو عشقمو قبول میکنی؟قول میدم ولت نکنم هیچوقت ولت نمیکنم
نظرات