جادوی لبخند تو،ملودی و سونو:)
جادوی لبخند تو؛ پارت پنجم(کپشن)
میسو
صبح، با سردرد شدیدی از خواب پا شدم احساس میکردم در تمام شب افکارم نگذاشت خوب بخوابم اینکه گونو الان در بدن من در چه حال است چکار میکند و حالش چطور است
اما اینبار، به جای ترس،آتش انتقام در چشمانم شعله ور بود.
من هر طور که میشد باید در این بازی بیرحمانه برنده میشدم
مدارکی را که دیشب جمع کرده بودم را روی میز اتاقم پخش کردم ایمیلهای حذفشده، قراردادهای جعلی، گزارشهای دستکاریشده.
کمپانی میخواست گونو را حذف کند تا به کمپانی و در آمدش آسیب وارد نشود
میسو زیر لب میگوید:
«من اجازه نمیدم این بلا دوباره سرش بیاد… چه من باشم، چه گونو.»
در جلسهٔ کمپانی، وقتی مدارک را رو میکند، سالن در سکوت فرو میرود.
سانگهیون، مدیر برنامه، شوکه شده.
اعضای گروه از پشت سرش نگاه میکنند؛ بعضیها با شک، بعضی با ترس، بعضی با تحسین.
و درست لحظهای که میسو صدایش را بالا میبرد، برقها برای چند ثانیه میلرزد.
نورِ سفید و کوتاهی از گوشهٔ سالن عبور میکند…
و تنها کسی که میتوانست او را ببیند خودش بود
او نجوا میکند:
«روها… این تویی؟»
اما روها حق ندارد نزدیک شود.
گونو
گونو در خیابانهای نمخوردهٔ بوسان قدم میزند.
خاطرات تکهتکه در ذهنش جرقه میزنند:
نورِ سفید… دستهایی که او را از آب بیرون میکشند…
و چهرهٔ میسو، که انگار از میان نور محو میشود.
او همیشه با کابوسی ما واضح ا خواب پا میشد و اشک ها از چشمانش سرازیر میشد اما حالا کم کم آن کابوس برایش واضح و تبدیل به تکه تکه خاطرات قدیمی از میشد که سالها فراموش کرده بود
مینا از دور او را پیدا میکند.
دواندوان، با نگرانی.
«میسو! کجا بودی؟ رنگت پریده، تب داری…»
گونو نگاهش میکند و برای اولینبار حرف هایش را میخورد اما به سختی سوالش را میپرسید.
«مینا… من… یه چیزهایی یادم میاد.
یه نوری… یه نفر… شاید… نجاتش دادم»
مینا شوکه میشود.
چون تنها کسی که رازِ کودکیِ میسو را میدانست، خودش بود:
روزی که میسو در کودکی تا مرز مرگ رفت و گفت «یک نور از آسمان منو نجات داد.»
مینا عقب میرود.
«پس چرا الان… دوباره داری میبینیش؟»
گونو میخندد. تلخ.
«نمیدونم… شاید چون… من میسو نیستم؟»
سکوت.
سکوتی سنگین.
[ادامه در کامنت]
نظرات (۷)