آخـَـــریـــــن بـــَـــرگِ پـــایــیــزیـے
آخـَـــریـــــن بـــَـــرگِ پـــایــیــزیـے|Pt¹⁶
هیسونگ هنوز داشت سعی میکرد نفسهایش را آرام کند که ناگهان…
صدای قدمهایی آهسته، اما محکم، از پشت سرشان شنیده شد.
«شما… اینجا چیکار میکنین؟»
هیسونگ مثل گربهٔ خیس از جا پرید و چرخید طرف صدا. «وای—!»
نیکی اما فقط برگشت…
با همان آرامشِ سرد و بیتفاوتی که همیشه وقتی احساس خطر میکرد، در چهرهاش دیده میشد.
دختری پشت سرشان ایستاده بود. موهایش تیره، لبهایش خط باریک عصبی، و نگاهش… نگاهش دقیقاً همان نگاهِ یک نفر بود که باور دارد این خانه متعلق به اوست.
لباس سادهای پوشیده بود مثل بقیه ی روستایی ها و کلیدهایی به شلوارش وصل بود… نشانهای از اینکه در این خانه "زندگی" کرده، نه اینکه فقط وارد شده باشد.
او با نگاهی که از سر تا پای هیسونگ و نیکی را برانداز میکرد، ابرویش را بالا انداخت.
«گفتم… شما. اینجا. چیکار میکنید؟»
هیسونگ کلمه پیدا نمیکرد. «ما… ما… فقط… من… نیکی… خونه… پدربزرگ—»
نیکی خیلی راحت و صاف توی حرفش رفت:
«تو اینجا چیکار میکنی؟»
دختر مکث کرد. انگار انتظار چنین واکنشی را نداشت.
اما بعد، لبخندی زد… از همان لبخندهای نصفهنیمهٔ تحقیرآمیز که بیشتر طعنهاند تا مهربانی.
«جالبه. خیلی جالبه.»
قدم برداشت و روبهرویشان ایستاد.
«تو… کی هستی که ازم این سؤال رو میپرسی؟»
نیکی فقط یک جمله گفت؛ بدون لرزش، بدون ترس:
«خودت بگو توی خونهٔ پدربزرگم چیکار میکنی؟»
اینبار چهرهٔ دختر کامل جدی شد.
چشمهایش برای لحظهای از تعجب گرد شد…
و بعد، با لحنی آرام اما سنگین جواب داد:
«پدربزرگت؟»
سکوتی کوتاه، اما سنگین، میانشان افتاد.
«اون منو بزرگ کرد.»
نگاهش به اطراف رفت. سقف. دیوارها. زمین.
انگار تکتکشان برایش خاطره داشتند.
«توی همین خونه.»
و بعد دوباره نگاهش را در چشمان نیکی قفل کرد.
«برای همین اینجام. چون آقای نیشیمورا...»
نفسش را بیرون داد.
«پدربزرگ تو… تنها کسی بود که من در زندگی داشتم.»
هیسونگ زیر لب گفت: «چی؟ یعنی… تمام مدت ی دختر اینجا زندگی میکرده؟»
«ی دختر اسم داره، اسمم جیزله، و آره از سیزده سال پیش.»
____
ههه منم اومدم راستی آرتمیس ببخشید زیاد بود نشد یه پارتش کنم وگرنه تو توی این پارت قرار بود باشی
نظرات (۱)