جادوی لبخند تو
جادوی لبخند تو؛ پارت پنجم(در کپشن♡)
نور سفید با حرارتش، چشمان گونو را سوزاند. پلکهای سنگینش را با تقلا باز کرد. سقفی آشنا، اما ناآشنا به نظر میرسید. بوی ملایم ضدعفونیکننده که همیشه در اتاق استراحت تیمشان میپیچید، حالا قویتر بود. سعی کرد بنشیند، اما بدنش فرمان نمیبرد. انگار وزنهٔ سنگینی رویش گذاشته بودند
آه... سرم... صدایش گرفته بود. اما این صدای او نبود. نرمتر، ظریفتر بود. صدایش شبیه... شبیه صدای میسو!
وحشتزده دستش را بالا آورد. دستی که میدید، ناخنهای مرتب و انگشتان ظریف میسو بود. با گیجی به پایین نگاه کرد. لباسهایش... لباسهای میسو بود. پیراهن سفید همیشگیاش.
"نه... این امکان نداره!" فریاد کشید، اما باز هم صدای میسو بود که در اتاق پیچید.
از آن سوی اتاق، صدایی آهسته و مردانه شنیده شد: گونو؟ حالت خوبه؟
این بار، صدای آشنا و عمیق گونو بود که از جایی نزدیک شنیده میشد. گونو از وحشت به سمت صدا چرخید.
مردی روی تخت کنار او افتاده بود. مردی با موهای مشکی آشفته، صورتی کمی رنگپریده، اما چشمانی که با نگرانی به او خیره شده بود. لباسی که تنش بود... لباس گونو بود.
گونو...؟ میسو با صدایی که حالا پر از وحشت بود، زمزمه کرد.
گونو سعی کرد بلند شود، اما ضعف بر او غلبه کرد. میسو...؟ تو...
هر دو به هم نگاه کردند. در چشمان گونو، که حالا در صورت خودش بود، بازتابی از وحشت و ناباوری میسو دیده میشد. و در چشمان میسو، که حالا در صورت خودش بود، تصویر گونوی گیج و وحشتزده.
نظرات