قسمت ۴ داستان (نزدیکترین غریبه)کپ

۰ نظر گزارش تخلف
✩ゆみち★Yumichi✩(ورژن هپیییی)ست با یونی گلمممم♡♡♡♡



شرکت

دو هیون با عجله وارد ساختمان میشود.

قیافه شبیه کسیه که دیشب تا صبح داشته با اشکال هندسی در ابعاد نا شناخته مبارزه میکرده.موهایش سیخ سیخی،پیراهنش انگار با چنگ از تنش اومده.

هه یون با حالتی شل و ول در هوا شناور است.
قیافش میگوید:«خب،چالش بعدی چیه؟»

دو هیون(زیر لب):«خدایا... فقط بزار یه روز لعنتی عادی باشه...»

هه یون(با لحنی شاد و پر انرژی):«عادی؟کی از عادی خوشش میاد؟عادی یعنی حوصله سر رفتن.»

دو هیون:«من همین الان حاضرم با عادی ازدواج کنم.»

ناگهان صدای غرش رئیس از آن طرف لابی می آید.

رئیس:«دو هیون!»

دو هیون نفسش بند می آید.مثل بچه ای که از سر کلاس نقاشی قاپیده باشند.

رئیس:«کجایی تو؟!ساعت چنده؟!این چه وضع ظاهریه؟!مگه این جا پناهگاه بی خانمان هاست که هر وقت خواست بخواد بیای؟!فکر کردی اومدی تفریح؟»

دو هیون:(با صدایی لرزان):«قربان...من...»

رئیس(حرفش را قطع میکند):«نه«قربان»شنیدن دارم نه «ببخشید».فقط میخوام آدم هایی رو ببینم که به موقع سر کارشون حاضر می شن،نه اینکه اول صبح بوی ناامیدی رو بدن!»

و اینجا هه یون رو داریم که دارد جلوی خندش میگیرد.

هه یون:«بهش بگو شاید زیادی عرق کرده.»

دو هیون(با لحنی کلافه):«لطفا خفه شو.»

رئیس(با بد گمانی):«کسی حرفی زد؟»

دو هیون(سریع):«نه قربان!»

رئیس:«برو سر کارت.سریع.»

دو هیون سریع گردن کج میکند و دور میشود.

هه یون(مثل یک تماشاگر راضی):«آفرین!اولین «نقش منفی روزت» رو خیلی خوب بازی کردی.»

دو هیون:«تو یکم ولم نمیکنی؟»

هه یون:«من کارم همینه،کار دیگه جز این ندارم.این جزئیات زنده دیگه.»

اتاق جلسه_چند دقیقه بعد


دو هیون سر جایش میشیند.

هه یون کنارش شناور میشود.با همان ژست همیشگی اش«من اینجا تا شاهد نمایش باشم».

دو هیون(زیر لب):«فقط همین الان یک اتفاق خوب بیفته...»

هه یون(با هیجان):«آره!مثلا یک خودکار خود به خود بخوره تو صورت رئیس!»

دو هیون:«نه! از این مدل اتفاقات نمیخوام!.»

هه یون:«اوه...چه بد.»

در همین حین، یکی از همکاران شروع به ارائه میکند.
یک نمودار پیچیده روی پرده است.

هه یون(با کنجکاوی):«این چیه؟یک نقشه گنجه؟»

دو هیون(با حرص):«این نمودار فروش سه ماهه ی اول ساله.»

هه یون:«اَه...چقدر خسته کننده.»

و بعد...
















نظرات

نماد کانال
نظری برای نمایش وجود ندارد.

توضیحات

قسمت ۴ داستان (نزدیکترین غریبه)کپ

۱ لایک
۰ نظر



شرکت

دو هیون با عجله وارد ساختمان میشود.

قیافه شبیه کسیه که دیشب تا صبح داشته با اشکال هندسی در ابعاد نا شناخته مبارزه میکرده.موهایش سیخ سیخی،پیراهنش انگار با چنگ از تنش اومده.

هه یون با حالتی شل و ول در هوا شناور است.
قیافش میگوید:«خب،چالش بعدی چیه؟»

دو هیون(زیر لب):«خدایا... فقط بزار یه روز لعنتی عادی باشه...»

هه یون(با لحنی شاد و پر انرژی):«عادی؟کی از عادی خوشش میاد؟عادی یعنی حوصله سر رفتن.»

دو هیون:«من همین الان حاضرم با عادی ازدواج کنم.»

ناگهان صدای غرش رئیس از آن طرف لابی می آید.

رئیس:«دو هیون!»

دو هیون نفسش بند می آید.مثل بچه ای که از سر کلاس نقاشی قاپیده باشند.

رئیس:«کجایی تو؟!ساعت چنده؟!این چه وضع ظاهریه؟!مگه این جا پناهگاه بی خانمان هاست که هر وقت خواست بخواد بیای؟!فکر کردی اومدی تفریح؟»

دو هیون:(با صدایی لرزان):«قربان...من...»

رئیس(حرفش را قطع میکند):«نه«قربان»شنیدن دارم نه «ببخشید».فقط میخوام آدم هایی رو ببینم که به موقع سر کارشون حاضر می شن،نه اینکه اول صبح بوی ناامیدی رو بدن!»

و اینجا هه یون رو داریم که دارد جلوی خندش میگیرد.

هه یون:«بهش بگو شاید زیادی عرق کرده.»

دو هیون(با لحنی کلافه):«لطفا خفه شو.»

رئیس(با بد گمانی):«کسی حرفی زد؟»

دو هیون(سریع):«نه قربان!»

رئیس:«برو سر کارت.سریع.»

دو هیون سریع گردن کج میکند و دور میشود.

هه یون(مثل یک تماشاگر راضی):«آفرین!اولین «نقش منفی روزت» رو خیلی خوب بازی کردی.»

دو هیون:«تو یکم ولم نمیکنی؟»

هه یون:«من کارم همینه،کار دیگه جز این ندارم.این جزئیات زنده دیگه.»

اتاق جلسه_چند دقیقه بعد


دو هیون سر جایش میشیند.

هه یون کنارش شناور میشود.با همان ژست همیشگی اش«من اینجا تا شاهد نمایش باشم».

دو هیون(زیر لب):«فقط همین الان یک اتفاق خوب بیفته...»

هه یون(با هیجان):«آره!مثلا یک خودکار خود به خود بخوره تو صورت رئیس!»

دو هیون:«نه! از این مدل اتفاقات نمیخوام!.»

هه یون:«اوه...چه بد.»

در همین حین، یکی از همکاران شروع به ارائه میکند.
یک نمودار پیچیده روی پرده است.

هه یون(با کنجکاوی):«این چیه؟یک نقشه گنجه؟»

دو هیون(با حرص):«این نمودار فروش سه ماهه ی اول ساله.»

هه یون:«اَه...چقدر خسته کننده.»

و بعد...