رمان برایم حرف بزن (SPEAK FOR ME) پارت هجدهم

*Málek.H*HANDERSON (انهایپن برای همیشه ۷ نفره♡)(my simply Jjong:)

پله ها زیاد و مسیرِ طولانی ای برای منی که حالم دست خودم نبود، وجود داشت.
با شنیدن صدای رعد و برق ترسناکی که نقش وحشت بر دل آدم می‌انداخت کمی به خود لرزیدم و نگاهم را به دانه های باران که خود را بر شیشه می‌کوبیدند، دوختم.
"کی قرار بود بند بیاد؟"
هربار که روشنایی صاعقه به تاریکی عمارت نور می‌بخشید بیشتر احساس تنهایی می‌کردم.
خسته از این وضعیت، دست به نرده گرفتم و آرام آرام از پله ها بالا رفتم.
شاید بعداز ده دقیقه تازه نصفی از راه را رفته بودم که صدای بلند صاعقه مرا از جا پراند و باعث شد کمی لیز بخورم و روی پله قبلی فرود بیایم.
ترسیده دست برقلبم گذاشتم و خدا را شکر کردم که از روی پله ها نیوفتادم.
همینکه دست به نرده گرفتم تا بالا بروم صدای شکستن چیزی و بلافاصله صدای دردمند مردی را از بالای پله ها از میان انبوه اتاق ها شنیدم.
تازه به یاد آورده بودم که جی، آن مرد خشمگین هم در خانه بود و من تنها نبودم.
نمی‌دانستم چیکار کنم و باید به کمکش میرفتم؟
در گیر و دار تفکراتم بودم که خودم را بالای پله ها دیدم. بر سر دو راهی سمت راست یا چپ ماندم. نمی‌دانستم کتابخانه کدام سمت است و کدام سمت اتاق مرد خوش پوش.
تاریکی راهرو های کشیده در هر دو سمت ترسم را بیشتر کرد؛ اما کنجکاوی ام غلبه می‌کرد بر تمام ترس هایم.
دست به دیوار گرفتم و به سمت چپ رفتم. بالاخره یکی از اتاق ها کتابخانه بود و پیدایش میکردم.
از کنار اتاق اول رد شدم چون درش قفل بود و رو به روی اتاق دوم متوقف شدم.
گوشم را به در چسباندم تا مطمئن شوم کسی در اتاق حضور ندارد؛ چون مسلما آن دیوانه در اتاقش به سر می‌برد و در حال جنگ با خودش بود.
صدایی از اتاق نمی آمد و بخاطر همین کمی در را باز کردم و از لای در نگاهی به داخل انداختم. خداروشکر اینجا اتاق او نبود و خود کتابخانه بود و دیگر لازم نبود بیشتر به جست و جو بپردازم.

نظرات (۷)

Loading...

توضیحات

رمان برایم حرف بزن (SPEAK FOR ME) پارت هجدهم

۱۲ لایک
۷ نظر

پله ها زیاد و مسیرِ طولانی ای برای منی که حالم دست خودم نبود، وجود داشت.
با شنیدن صدای رعد و برق ترسناکی که نقش وحشت بر دل آدم می‌انداخت کمی به خود لرزیدم و نگاهم را به دانه های باران که خود را بر شیشه می‌کوبیدند، دوختم.
"کی قرار بود بند بیاد؟"
هربار که روشنایی صاعقه به تاریکی عمارت نور می‌بخشید بیشتر احساس تنهایی می‌کردم.
خسته از این وضعیت، دست به نرده گرفتم و آرام آرام از پله ها بالا رفتم.
شاید بعداز ده دقیقه تازه نصفی از راه را رفته بودم که صدای بلند صاعقه مرا از جا پراند و باعث شد کمی لیز بخورم و روی پله قبلی فرود بیایم.
ترسیده دست برقلبم گذاشتم و خدا را شکر کردم که از روی پله ها نیوفتادم.
همینکه دست به نرده گرفتم تا بالا بروم صدای شکستن چیزی و بلافاصله صدای دردمند مردی را از بالای پله ها از میان انبوه اتاق ها شنیدم.
تازه به یاد آورده بودم که جی، آن مرد خشمگین هم در خانه بود و من تنها نبودم.
نمی‌دانستم چیکار کنم و باید به کمکش میرفتم؟
در گیر و دار تفکراتم بودم که خودم را بالای پله ها دیدم. بر سر دو راهی سمت راست یا چپ ماندم. نمی‌دانستم کتابخانه کدام سمت است و کدام سمت اتاق مرد خوش پوش.
تاریکی راهرو های کشیده در هر دو سمت ترسم را بیشتر کرد؛ اما کنجکاوی ام غلبه می‌کرد بر تمام ترس هایم.
دست به دیوار گرفتم و به سمت چپ رفتم. بالاخره یکی از اتاق ها کتابخانه بود و پیدایش میکردم.
از کنار اتاق اول رد شدم چون درش قفل بود و رو به روی اتاق دوم متوقف شدم.
گوشم را به در چسباندم تا مطمئن شوم کسی در اتاق حضور ندارد؛ چون مسلما آن دیوانه در اتاقش به سر می‌برد و در حال جنگ با خودش بود.
صدایی از اتاق نمی آمد و بخاطر همین کمی در را باز کردم و از لای در نگاهی به داخل انداختم. خداروشکر اینجا اتاق او نبود و خود کتابخانه بود و دیگر لازم نبود بیشتر به جست و جو بپردازم.