رمان SPEAK FOR ME
رمان برایم حرف بزن (SPEAK FOR ME) پارت بیستم
فاصله اش را به صفر رساند و تنه ی محکم و سردش را بهم چسباند و سرم را بالاتر گرفت و در گوشم غرید:
_ چیزیو دیدی که نباید میدیدی. وجودت از اول هم نباید وجود پیدا میکرد.
لرزیدم. از تک تک کلماتش لرزیدم. اشک هایم رو دستش سر خورد که صورتم را ول کرد. دستی میان موهایش کشید و با لحن سردی گفت:
_اگه نمیخوای زیر همین کتابا دفنت کنم برو بیرون. برو که شانس آوردی آندره ازم خواسته؛ وگرنه کاری میکردم رد پنجه گرگ ها رو تنت رو بیشتر از زخم هایی که من رو تنت میزارم بخوای و طالب باشی.
ضربه محکمی به شانه ام زد و مرا به عقب راند که از درد شیشه ای که در پایم بود ناله ای کردم و روی زانویم خم شدم.
دیدگان تارم را به زمین دوختم و خم شدم تا شیشه را از پایم در بیاورم که بازویم از پشت کشیده شد و به پشت برگشتم.
نگاهم را به چشمان خروشانش دوختم که دندان قروچه کنان گفت:
_مگه با تو نیستم؟ گورت رو گم میکنی یا همینجا رو تبدیل به گور ابدیت کنم؟
خواستم چیزی بگویم که در با شدت باز شد و قامت آندره نمایان شد.
اگر نمی آمد قطعا میمردم. به سمت ما آمد و نگاهی به بازوی گرفتار شده ام میان پنجه قوی جی انداخت و بعد نگاهی به بدن برهنه او کرد و کتش را روی شانه های مرد انداخت و گفت:
×چه خبر شده جی؟ صدات کل خونه رو برداشته... اتفاقی افتاده؟
تیر های زهرآگین نگاهش را به سمت آندره نیز پرتاب کرد و غرید:
_اینو از اینجا ببر آندره تا همینجا چالش نکردم.
مرا به سمت آندره هول داد. که از درد قیافه ام جمع شد و برای ایستادنم دست آندره را محکم نگه داشتم.
×هی لازم نیست عصبانی باشی...من میبرمش. میدونم نباید میومد اینجا اما من بهش گفتم اگه حوصلش سر رفت بیاد. اشتباه از من بود پس بهش خرده نگیر و از این بابت من معذرت میخوام.
_ برید بیرون الان حوصله بحث با تو یکی رو ندارم.
آندره سری تکون داد و دستم را کشید تا از اتاق خارج شویم که دستش را فشار دادم و او را متوجه خود کردم.
نظرات (۸)