YOU⁴⁵

(GOLSA)♥︎(K-POPER)♥︎(رمان YOU)♥(رمان HATRED)♥︎(فن واقعی بین آیدلاش فرق نمیزاره)

هیونجین با صدای بلند: چطور تونستی به من هیچی درباره بچم نگی؟
لونا: داد نزن... حواست هست کی هستی.... چه جایگاهی داری.... حال لیسو خوبه... دکتر مرخصش کرد... بیا بریم یه جای دیگه حرف میزنیم....
هیونجین هیچی نگفت و فقط صبر کرد... لونا آروم لیسو رو بیدار کرد...
لونا: مامانی.... عشق مامان... پاشو بریم... زود باش..
لیسو اروم چشم هاشو مالید... و بلند شد و نشست .... به اطرافش نگاه کرد
لیسو : مامان این آقاهه کیه؟؟
لونا تا خواست حرف بزنه...
هیونجین آروم نزدیک لیسو شد : من پدرتم.....
لیسو روبه لونا : مامان تو که گفته بودی بابا رو ماشین زده....
لونا سرش رو گرفت پایین و چیزی نگفت
هیونجین: مامانت اشتباه فهمیده... من فقط یه چند وقت نبودم.... همین... ولی الان هستم...
لونا از روی صندلی کنار تخت بلند شد... و لیسو رو بغل کرد. : حالا که فهمیدی برو.... ممنون
هیونجین: چی فکر کردی بعد این همه مدت برم؟
لونا: آبرومون رو نبر..... من باید برم... یه وقت دیگه حرف میزنیم
هیونجین: نمیزارم
لونا: دست تو نیست.
لونا همینطور که داشت به سمت ماشینش تو پارکینگ میرفت هیونجین پشت سرش بود....
لونا و لیسو سوار ماشین شدند... هیونجین هم سوار ماشین خودش شد.... و هر دو راه افتادند....
لونا با خودش : این چقدر کنست .... تا کجا میخواد بیاد...
لیسو : مامان... اون واقعا بابام بود؟.
لونا با شک: آره... اون مرد بابات بود....

نظرات (۲۱)

Loading...

توضیحات

YOU⁴⁵

۲۸ لایک
۲۱ نظر

هیونجین با صدای بلند: چطور تونستی به من هیچی درباره بچم نگی؟
لونا: داد نزن... حواست هست کی هستی.... چه جایگاهی داری.... حال لیسو خوبه... دکتر مرخصش کرد... بیا بریم یه جای دیگه حرف میزنیم....
هیونجین هیچی نگفت و فقط صبر کرد... لونا آروم لیسو رو بیدار کرد...
لونا: مامانی.... عشق مامان... پاشو بریم... زود باش..
لیسو اروم چشم هاشو مالید... و بلند شد و نشست .... به اطرافش نگاه کرد
لیسو : مامان این آقاهه کیه؟؟
لونا تا خواست حرف بزنه...
هیونجین آروم نزدیک لیسو شد : من پدرتم.....
لیسو روبه لونا : مامان تو که گفته بودی بابا رو ماشین زده....
لونا سرش رو گرفت پایین و چیزی نگفت
هیونجین: مامانت اشتباه فهمیده... من فقط یه چند وقت نبودم.... همین... ولی الان هستم...
لونا از روی صندلی کنار تخت بلند شد... و لیسو رو بغل کرد. : حالا که فهمیدی برو.... ممنون
هیونجین: چی فکر کردی بعد این همه مدت برم؟
لونا: آبرومون رو نبر..... من باید برم... یه وقت دیگه حرف میزنیم
هیونجین: نمیزارم
لونا: دست تو نیست.
لونا همینطور که داشت به سمت ماشینش تو پارکینگ میرفت هیونجین پشت سرش بود....
لونا و لیسو سوار ماشین شدند... هیونجین هم سوار ماشین خودش شد.... و هر دو راه افتادند....
لونا با خودش : این چقدر کنست .... تا کجا میخواد بیاد...
لیسو : مامان... اون واقعا بابام بود؟.
لونا با شک: آره... اون مرد بابات بود....