رمان YOU
YOU⁴⁰
لونا و دایون در حالت ایستاده خشکشون زده بود و نمیدونستند چی بگن...
کسی که حرفاشونو شنیده بود چانگبین بود..
چانگبین: ببخشید... ولی واقعا یه بچه دارین؟
لونا صاف ایستاد و گلوشو صاف کرد ...
لونا : آره ولی... هیونجین هیچی نمیدونه .. و نباید هم بدونه...
چانگبین: اما اون پدرشه!!
لونا: مگه اون ازدواج نکرده؟؟
چانگبین: چرا کرده...
لونا: نمی خوام بفهمه که دوباره اون همه استرس رو تجربه کنم....
چانگبین: پس.. میدونی... و من...
لونا : نباید بهش بگی
دایون : البته... صبر کنین... نمیشه که تا آخر عمرش مخفی کنین...
لونا : درسته نمیشه... و نمیدونم چطور بهش بگم...
چانگبین : میخوای من بگم ؟؟
لونا: نه معلومه که نه
دایون: ببخشید... شما الان هرچی شنیدید و دیدید رو فراموش کنید ... اصلا برای چی اومدین اینجا؟
چانگبین: باشه.. باشه فراموش میکنم.... برای این اومدم که نمیخواین جلسه رو شروع کنید؟
لونا : چرا چرا.. الان میایم... شما زودتر برید ماهم میایم... ولی شتر دیدید، ندیدید
چانگبین چشمکی زد و رفت به سمت اتاق جلسه...
نظرات (۳۰)