دخترِ من پارت 7 ☆ کپشن

☆Jeon_Dayan☆ رمان دختر من..حمایت نشه میخورمتون
☆Jeon_Dayan☆ رمان دختر من..حمایت نشه میخورمتون

ویو لویی:
روانی تر از این عوضی وجود نداره،اگر بهش لگد نمیزدم معلوم نبود چه بلایی سرم میومد.چیز زیادی یادم نیست فقط یادمه وقتی زدمش از پارتی زدم بیرون و یه نفس تا خونه دویدم. وقتی به خونه رسیدم سریع توی اتاقم رفتم و خودم رو روی تختم پرت کردم. اشک هایی که بی صدا میریختم،حالا تبدیل شده بود به هق هق های بلند. باورش برام سخت بود.قطعا پدرم میدونست که قراره چنین اتفاقی بیوفته و من رو مجبور کرد که وارد اون پارتی لعنتی بشم. انقدر ترسیده بودم که توی خیابون دقت نکردم که کسی تعقیبم میکنه یا نه، سریع به سمت پنجره ها رفتم تا ببینم ماشین گرون ای توی کوچه هست یا نه، از اونجایی که خونه ما توی یکی از محله های فقیر نشین سئول بود ماشین گرون قیمت ای این اطراف پیدا نمیشد برای همین به راحتی میشد فهمید که هه سونگ دنبالم اومده یا نه، احساس میکردم خدا خیلی دوسم داشته که هه سونگ آدرس خونه مون رو نداره. با خیال راحت به سمت تختم برگشتم و راحت دراز کشیدم،فردای اون روز تولد یکی از سال دومی های دبیرستان بود و چون شرایط مالی قوی تری نسبت به ما داشت،قرار بود تولدش رو توی مدرسه جشن بگیره.
چشمام رو بستم و بعد از چند دقیقه خوابم برد.
چندساعت بعد...
ویو لویی:
با نوری که از پنچره وارد اتاق شده بود از خواب بیدار شدم.به ساعت نگاه کردم،ساعت 7 بود سریع از جام بلند شدم و رفتم سراغ کمد تا لباس انتخاب کنم.تنها ویژگی خوبی که مدرسه ام داشت این بود که برای مراسمات میتونستیم لباسی خارج از یونیفرم بپوشیم. یه پیراهن با رنگ پاستیلی پیدا کردم و پوشیدم،موهام رو گوجه ای بستم و به سمت دبیرستان حرکت کردم.

پایان پارت هفتم

نظرات (۲)

Loading...

توضیحات

دخترِ من پارت 7 ☆ کپشن

۱۵ لایک
۲ نظر

ویو لویی:
روانی تر از این عوضی وجود نداره،اگر بهش لگد نمیزدم معلوم نبود چه بلایی سرم میومد.چیز زیادی یادم نیست فقط یادمه وقتی زدمش از پارتی زدم بیرون و یه نفس تا خونه دویدم. وقتی به خونه رسیدم سریع توی اتاقم رفتم و خودم رو روی تختم پرت کردم. اشک هایی که بی صدا میریختم،حالا تبدیل شده بود به هق هق های بلند. باورش برام سخت بود.قطعا پدرم میدونست که قراره چنین اتفاقی بیوفته و من رو مجبور کرد که وارد اون پارتی لعنتی بشم. انقدر ترسیده بودم که توی خیابون دقت نکردم که کسی تعقیبم میکنه یا نه، سریع به سمت پنجره ها رفتم تا ببینم ماشین گرون ای توی کوچه هست یا نه، از اونجایی که خونه ما توی یکی از محله های فقیر نشین سئول بود ماشین گرون قیمت ای این اطراف پیدا نمیشد برای همین به راحتی میشد فهمید که هه سونگ دنبالم اومده یا نه، احساس میکردم خدا خیلی دوسم داشته که هه سونگ آدرس خونه مون رو نداره. با خیال راحت به سمت تختم برگشتم و راحت دراز کشیدم،فردای اون روز تولد یکی از سال دومی های دبیرستان بود و چون شرایط مالی قوی تری نسبت به ما داشت،قرار بود تولدش رو توی مدرسه جشن بگیره.
چشمام رو بستم و بعد از چند دقیقه خوابم برد.
چندساعت بعد...
ویو لویی:
با نوری که از پنچره وارد اتاق شده بود از خواب بیدار شدم.به ساعت نگاه کردم،ساعت 7 بود سریع از جام بلند شدم و رفتم سراغ کمد تا لباس انتخاب کنم.تنها ویژگی خوبی که مدرسه ام داشت این بود که برای مراسمات میتونستیم لباسی خارج از یونیفرم بپوشیم. یه پیراهن با رنگ پاستیلی پیدا کردم و پوشیدم،موهام رو گوجه ای بستم و به سمت دبیرستان حرکت کردم.

پایان پارت هفتم