"کلیشه"
کلیشه
جایی آغاز میشود
که انسان
از اندیشیدن
خسته میشود.
نه از ندانستن—
از فکر کردن.
از پرسیدن.
از تحملِ پاسخهایی
که راحت نیستند.
پس معنا را
در قالبهای آماده میریزد،
مثل جسدی که
در تابوتی شیک
جا دادهاند
تا مرگش
کمتر دیده شود.
کلیشهها
نه به خاطر حقیقت،
بلکه به خاطر
آرامش جمعی
زاده میشوند.
آنها به ما میگویند
چه چیزی را دوست بداریم،
چگونه رنج بکشیم،
و تا چه اندازه
اجازه داریم
ویران شویم.
و اندوه…
اندوه در این میان
بیشترین قربانی است.
به آن میگویند
«قوی باش»،
«میگذرد»،
«همه همینطورند»—
و با همین چند جملهٔ پوسیده
درد را
بیاعتبار میکنند.
کلیشه
درد را نمیفهمد؛
آن را
کوچک میکند
تا قابلتحمل شود.
اما اندوه
کوچک نمیشود.
فقط
بیصدا
درون آدم
انباشته میشود.
تلختر اینکه
انسان،
برای پذیرفته شدن،
یاد میگیرد
اندوهش را هم
طبق کلیشه
زندگی کند.
به اندازهٔ درست گریه کند،
در زمان درست ساکت شود،
و زخمهایش را
طوری پنهان کند
که مزاحم کسی نباشد.
و یک روز—
بیهیاهو—
میفهمد
سالهاست
نه خودش رنج کشیده،
نه خودش فکر کرده؛
فقط
نقشِ انسانی را بازی کرده
که جامعه
تحملش را داشته.
شاید به همین دلیل است
که حقیقت
غمگین است؛
نه چون تاریک است،
بلکه چون
کلیشهای برایش وجود ندارد.
و انسان،
در نبودِ کلیشه،
مجبور میشود
برای نخستین بار
با اندوهِ واقعیِ خودش
تنها بماند.
نظرات (۳)