آخـَـــریـــــن بـــَـــرگِ پـــایــیــزیـے
آخـَـــریـــــن بـــَـــرگِ پـــایــیــزیـے|Pt²¹
جیزل کمی مکث کرد، انگار مطمئن نبود. اما بعد، گردنبند را در آورد جلو آورد تا نیکی بهتر ببیند.
یک پلاکِ کوچکِ نقرهای، به شکلِ یک ستارهٔ پنجپرِ ظریف.
نیکی با دیدنِ آن، نفسش را حبس کرد. قلبش شروع به تند تند زدن کرد.
«این… این گردنبند…» نیکی با صدایی لرزان گفت. «مادرم… مادرم هم یه گردنبند دقیقاً همین شکلی داشت.»
جیزل با چشمانی که حالا کنجکاویاش بیشتر شده بود، به نیکی نگاه کرد. «واقعاً؟»
نیکی سرش را تکان داد. «آره. خیلی شبیهشه.»
چشمانِ جیزل برقی زد. «این گردنبند… یادگارِ مادرمه.»
نیکی با چشمانی گرد شده به جیزل خیره شد. «مادرت؟ اما… چطور ممکنه؟»
جیزل با چشمانی پر از اندوه و خشم به نیکی نگاه کرد. صدایش میلرزید، اما قاطعیتِ عجیبی در آن بود. «من… من خانوادم رو تویِ طوفان از دست دادم. وقتی فقط پنج سالم بود. آقایِ نیشیمورا… پدربزرگِ تو… من رو پیدا کرد و بزرگ کرد. بهم گفت این گردنبند مالِ مادرم بوده. تنها چیزی که از اون شب یادمه… برادرمه. اون شب خیلی میترسیدم و بهش چسبیده بودم… ولی بعدش… دیگه ندیدمش.»
اشک رویِ گونههایش سرازیر شد. «اون شب… اون طوفان… همه چیز رو ازم گرفت.»
نیکی با شنیدنِ این حرفها، انگار کسی پتکِ سنگینی به سرش کوبیده باشد، خشکش زد. "برادرش که از ترس بهش چسبیده بود"… "طوفانِ ۱۳ سال پیش"… "پدربزرگ نیشیمورا اونو پیدا کرده"… همهٔ اینها مثلِ تکههایِ پازل کنارِ هم قرار گرفتند.
او یادِ خواهرش افتاد. خواهرِ کوچکترش، نیکا، که درست ۱۳ سال پیش، در همان شبِ طوفانی، ناپدید شده بود. دختری که از تاریکی و صداهایِ بلند میترسید و همیشه به برادرش میچسبید.(خلاصهههه دیگهه)
نیکی به چهرهٔ اشکآلودِ جیزل نگاه کرد. به آن چشمهایِ آشنا، به آن فرمِ صورت… این… این نیکا بود!(پس میخواستی ممد قلی باشم؟)
اما نیکا، که حالا دیگر جیزل بود، انگار نیکی را نمیدید. نگاهش پر از دردی کهنه بود.
«اگه قرار باشه برگرده،» جیزل با صدایی خفه گفت و بغضش را فرو داد، «اگه واقعاً برادرِ خوبی بود، تویِ این ۱۳ سال برمیگشت. الان که نه. دیگه هیچوقت نمیخوام ببینمش.»
او ناگهان دستش را به سمتِ چکمهٔ بلندش برد و از داخلِ آن، یک چاقویِ براق بیرون کشید. تیغهٔ چاقو در نورِ کمِ ستارهها میدرخشید.
«اگه بخواد برگرده،» جیزل با چشمانی پر از نفرت به نیکی خیره شد، «همین چاقو رو فرو میکنم تویِ سینهاش.»(من غلط بکنم)
نظرات (۲۲)