دی ماه خونین_کپشن؛
《دی ماه خونین》
در آن شبهای سرد و تاریک،از وقتی آسمانِ ایران،
به جای بارانِ رحمت، غم و اندوه میباراند،
ابرها نه از جنسِ آب، که از جنسِ بغض و آه،
بر فرازِ این سرزمینِ داغدار، سایه افکندند.
چهل شبانهروز، در پیِ هم،
نه از جنسِ شبهایِ انتظار، که از جنسِ شبهایِ بیتابی،
باریدند، گریستند، زجه زدند،
ابرها، نه از جنسِ ابرهایِ عادی،
که چون سیلی از اشکِ تاریخ،
خونِ ریخته بر خاک را،
میشستند، پاک میکردند،
اما…
چه سود؟
وقتی زمین، تشنهیِ خنکایِ عدالت بود،
و آسمان، به جایِ نور،
خونِ لخته بسته میباراند.
بویِ خون، نه از جنسِ بویِ خاکِ بارانخورده،
که چون زخمی عمیق،
در جانِ هوا پیچیده بود.
بویی که از
«دیماهِ خونین»
به یادگار مانده بود،
بویی که با
«تمامِ ابرهایِ دنیا»
هم،
پاک نمیشد.
این بویِ خون،
نه از جنسِ خونی که بر زمین ریخته شد،
که از جنسِ
«خونِ دلِ مادران»،
«اندوهِ کودکانِ بیگناه»،
و «سکوتِ اجباریِ مردمان»
بود.
بویی که
«نه با آب، که با حقیقت»
پاک میشد،
و تا زمانی که حقیقت،
چون خورشید،
بر این سرزمین بتابد،
و
«عدالت»
جایِ
«بیداد»
بگیرد،
این بویِ خون،
همچون
«داغیِ ابدی»
بر دلِ تاریخ،
خواهد ماند.
و شاید…
روزی…
وقتی
«ابرِ حقیقت»
بر تمامِ این سرزمین ببارد،
و
«خورشیدِ عدالت»
طلوع کند،
آن زمان…
شاید…
بویِ خون،
کمرنگ شود،
اما
«یادِ آن شبها»
و
«درسِ آن واقعه»
همچنان
«زنده»
خواهد ماند.
تا
«دیگر هیچگاه»
«تکرار نشود».
Min royong~۲۲:۲۹
نظرات (۶)