اسلاید شماره 04 . داستان حاجی فیروز و عصمت . مجموعه داستان های ذهن دور .
روزی در یکی از روز ها چندین تاجر سرزمین های دور از سرزمین های ایران می گذشتند .
این روز ها مصادف با عید نوروزباستانی کشور ایران بود .
در راه به چندین تاجر ایرانی فامیل سر زده و شب های پر از جشن و شادی و هیاهو را در آن مکان های اتراقی سپری می کردند .
در شبی از شب های نجومی پر از ستاره شاید نا به هنگام دیر هنگام مردی به میان جشن آمد برای بذله گویی و حرکات موزون شاد آور فراوان .اسمش حاجی فیروز است .
مردی از تبار ایرانیان .
مرد با حرکات موزون خود و بذله گویی های فی الوداعه جشن را به سراسر جشنی تبدیل کرد که یکی از حضار گفت این مرد نمایشی از مرد نمایشی ما در سرزمین دور حد را گذرانده ، پس پاداش فراوان دریافت می کند .
وقت پاداش دادن به مرد نمایشی رسید .
تاجر چندین سنگ رنگی به او داد .
مرد نمایشی گفت اشتباهی شده سنگ رنگی هیچ وقت جای مانی ( پول ) را برای من نمیگیرد .
مرد تاجر رو به مرد نمایشی گفت : این سنگ های رنگی در بازار قیمتی گزاف دارند .
عصمت با یک دید کلی گفت آن که دست زن تاجر است همان سنگ هایی است که تاجر سرزمین دور به تو داده است .
سنگ ها را قبول کن تا کیارش برادرم در بازار سیاه آبشان کند .
سنگ های رنگی متشکل از :
عقیق – گارنت – زمرد – الماس – یاقوت .
این هم از سنگ های رنگی تا خریدار بازار در اسلاید بعد .
https://ifilo.net/v/J6A1HmT @
https://ifilo.net/blackflyer @
https://eitaa.com/rezatract @
پخش تراکت تهران .
09211796125 .
رضا علیاری .
نظرات