آخـَـــریـــــن بـــَـــرگِ پـــایــیــزیـے
آخـَـــریـــــن بـــَـــرگِ پـــایــیــزیـے| Pt¹²
نیکی لحظهای مکث کرد. نامه. آن کاغذِ قدیمی که با آن خطِ آشنا نوشته شده بود. «رمزِ همهچیز، در جایی است که دیگر نیست.»
«یه جورایی…» نیکی جواب داد. «یه نامهٔ مرموز بود. از پدربزرگم. هنوز دقیقاً نمیدونم معنیش چیه.»
هیسونگ با دقت بیشتری نگاهش کرد. «خیلی خب. بعداً دربارهش حرف میزنیم. ولی راستش رو بخوای، منم یه سری چیزا راجع به پدربزرگت هست که میخوام بدونم. مثلاً… چرا هیچوقت راجع بهش زیاد حرف نمیزنی؟ یا اینکه چرا وقتی بچه بودیم، همه یه جور خاصی نگاش میکردن؟ انگار که یه رازِ بزرگ پشتِ اسمش باشه.»
نیکی با تعجب به هیسونگ نگاه کرد. «واقعاً؟ تو هم همچین حسی داشتی؟ من فکر کردم فقط خودم اینجوریام.»
ماشین داشت از شهر خارج میشد و جاده کمکم به سمتِ دشتهایِ سرسبز و سپس کوهپایههایِ خشکِ منتهی به روستا میرفت. هوا داشت آرامآرام سردتر میشد.
جی که انگار حرفهایِ نیکی و هیسونگ را شنیده بود، فقط سرش را تکان داد. «یه نفر هست که منتظرته نیکی، همه چیز رو برات توضیح میده.»
نیکی به قابِ عکسِ خالیِ رویِ دیوارِ خانهشان فکر کرد. به آن کتابِ قدیمی که تویِ کولهپشتیاش بود. به نامههایِ پدربزرگ. و به صدایِ عجیبی که پشتِ در شنیده بود. انگار داشتند واردِ رازی میشدند که خیلی بزرگتر از آن بود که بتوانند تصور کنند.
______
آماده باشید که قراره اینجا جالب بشهههه
نظرات (۱)