رمان برایم حرف بزن (SPEAK FOR ME) پارت سیزدهم

۲۵ نظر گزارش تخلف
*Málek.H*HANDERSON (انهایپن برای همیشه ۷ نفره♡)(my simply Jjong:)

دست بر جیب هایش گذاشته بود و با گره ای در میان ابرو هایش و چشم های خالی از احساسش نگاهم کرد و سمت چپ لبش همانند پوزخند زدن بالا رفت.
نمیدانم باید چه میگفتم و چه عکس العملی نشان می‌دادم...هر چه بود احساس می‌کردم میان حفره های تاریک چشمانش اسیر شده بودم و حکم حبس ابد بر پیشانی ام زده بودند؛ به گونه ای که صدایم را در تاریکی چشمانش احدی نمی شنید.
آندره همانگونه که به سمت آن مرد میرفت او را خطاب قرار داد و گفت:
×استراحت کردی؟ دیشب شب خسته کننده ای برات بوده...
_نه اتفاقا شب هیجان انگیزی بود. دلم برای شکار تنگ شده بود. اونم شکار دو چشم ترسیده...
به پوزخندش عمق بخشید و سرما را به وجود تازه جان گرفته ام نشاند.
×جی خواهش میکنم ازت الان نه...
_ خواهشت رو نگه دار امروز خیلی لازمت میشه...
پس اسم مرد تاریکی جی بود. کوتاه اما محکم... از آن دسته اسم هایی که با گفتنش بوی پول و جاذبه ای قوی احساس میکنی.
همانطور که به من خیره بود، خطاب به آندره که کنارش ایستاده بود گفت:
_ گفتی بهوش که بیاد میفرستیش بره. حالا ردش کن بره بیشتر از کوپنش اینجا مونده.
×جی بزار یکم دیگه هم بمونه دکتر گفت حالش خوب نیست. تازه خطر رو رد کرده...با این پای شکسته و حال بد کجا بزارم بره؟..
_اینجا بمونه تضمین نمیکنم حالش بهتر بشه و بیشتر آسیب نبینه.
یخ بستم از سرمای حرف های مرد جذاب روبه‌رویم. دلیل این همه تنفر را نمی‌دانستم. حالم خوب نبود اما دلم نمیخواست جایی باشم که حضورم مایه عذاب بود و جانم بازیچه دست آدم های قسی القلب.
روی پایم ایستادم و درد استخوان سوزش را به جان خریدم و نزدیک او شدم.
دقیقا رو به رویش به فاصله دو وجب ایستادم و نگاهم را به قعر چاه چشمانش دوختم؛ گویی به دنبال راز تنفر او میگشتم.
شاید فقط چند ثانیه توانستم نگاهم را در چشمانش ثابت نگه دارم اما از سرمایی که وجودم را به بازی گرفت باعث شد فرار کنم از آن چشمان بی احساس.

نظرات (۲۵)

Loading...

توضیحات

رمان برایم حرف بزن (SPEAK FOR ME) پارت سیزدهم

۱۴ لایک
۲۵ نظر

دست بر جیب هایش گذاشته بود و با گره ای در میان ابرو هایش و چشم های خالی از احساسش نگاهم کرد و سمت چپ لبش همانند پوزخند زدن بالا رفت.
نمیدانم باید چه میگفتم و چه عکس العملی نشان می‌دادم...هر چه بود احساس می‌کردم میان حفره های تاریک چشمانش اسیر شده بودم و حکم حبس ابد بر پیشانی ام زده بودند؛ به گونه ای که صدایم را در تاریکی چشمانش احدی نمی شنید.
آندره همانگونه که به سمت آن مرد میرفت او را خطاب قرار داد و گفت:
×استراحت کردی؟ دیشب شب خسته کننده ای برات بوده...
_نه اتفاقا شب هیجان انگیزی بود. دلم برای شکار تنگ شده بود. اونم شکار دو چشم ترسیده...
به پوزخندش عمق بخشید و سرما را به وجود تازه جان گرفته ام نشاند.
×جی خواهش میکنم ازت الان نه...
_ خواهشت رو نگه دار امروز خیلی لازمت میشه...
پس اسم مرد تاریکی جی بود. کوتاه اما محکم... از آن دسته اسم هایی که با گفتنش بوی پول و جاذبه ای قوی احساس میکنی.
همانطور که به من خیره بود، خطاب به آندره که کنارش ایستاده بود گفت:
_ گفتی بهوش که بیاد میفرستیش بره. حالا ردش کن بره بیشتر از کوپنش اینجا مونده.
×جی بزار یکم دیگه هم بمونه دکتر گفت حالش خوب نیست. تازه خطر رو رد کرده...با این پای شکسته و حال بد کجا بزارم بره؟..
_اینجا بمونه تضمین نمیکنم حالش بهتر بشه و بیشتر آسیب نبینه.
یخ بستم از سرمای حرف های مرد جذاب روبه‌رویم. دلیل این همه تنفر را نمی‌دانستم. حالم خوب نبود اما دلم نمیخواست جایی باشم که حضورم مایه عذاب بود و جانم بازیچه دست آدم های قسی القلب.
روی پایم ایستادم و درد استخوان سوزش را به جان خریدم و نزدیک او شدم.
دقیقا رو به رویش به فاصله دو وجب ایستادم و نگاهم را به قعر چاه چشمانش دوختم؛ گویی به دنبال راز تنفر او میگشتم.
شاید فقط چند ثانیه توانستم نگاهم را در چشمانش ثابت نگه دارم اما از سرمایی که وجودم را به بازی گرفت باعث شد فرار کنم از آن چشمان بی احساس.