جادوی لبخند تو،ملودی و سونو:)
جادوی لبخند تو؛ پارت دوم (کپشن)
گونوو
پاهایم بیاختیار می لرزیدند وقتی از در اتاق بیرون رفتم خانه کوچک و چوبی بود بوی صبحانهی تازه و عطر چوب قدیمی فضا را پر کرده بود همان بویی که زمانی در بوسان وقتی بچه بودم، آرامم میکرد. مردی که مرا تنبلخانوم صدا زده بود و الان پشت میز نشسته بود بنظر می آمد پدرش بود پدرِ این دختر نگاهش مهربان بود، اما انگار چیزی در رفتار من برایش عجیب بود نشستم و سعی کردم خودم را طبیعی نشان بدهم اما وقتی دستم را برای برداشتن لیوان بالا آوردم انگار حرکاتم متعلق به من نبودند… ظریفتر، آرامتر، انگار بدن میدانست چگونه باید باشد لحظهای سرم گیج رفت و تصویری کوتاه در ذهنم جرقه زد: صدای خندهی کودکانهای معصومانه ودستی که در نور آفتاب صورتم را با مهربانی لمس میکند و بوی دریا… همان بو قلبم فشرده شد. چرا خاطرات کودکیام، بعد از سالها، درست در این خانه بیدار میشدند؟ چرا حس میکردم اینجا قبلاً بودهام؟ وقتی پدر گفت: میسو خوب نخوابیدی؟ نفسم بند آمد. میسو نامی که همیشه در میان جمعیتِ طرفداران گم میشد، اما حالا… این نام مثل کلیدی بود که چیزی درونم را باز میکرد. شاید اتفاقی نبود. شاید این دختر همان حلقهی گمشدهی خاطرات من بود.
میسو
(ادامه در کامنت)
نظرات (۳۰)