رمــان پــژواکِــ شــب
رمــان پــژواکِــ شــب 'کپ |Pt³
پارت سوم: رقصِ سایهها و اعماقِ تاریک
در گوشهای از قصر، جایی که نورِ ماه به سختی راه به درون مییافت، “جی” و “جونگوون” در آغوشی امن، پناه گرفته بودند. دستهایِ جی دورِ کمرِ جونگوون حلقه شده بود و سرِ جونگوون بر شانهیِ او آرام گرفته بود. اما آرامشِ آنها شکننده بود، چون قابی عتیقه که ترَک برداشته بود.
“حس میکنم… چیزی داره تغییر میکنه، جی.” صدایِ جونگوون، که با ترس آمیخته بود، در سکوتِ اتاق طنین انداخت. “انگار باد داره جهتش رو عوض میکنه.”
جی او را محکمتر در آغوش گرفت. “میدونم. منم همین حس رو دارم. این صلح… مثلِ قبل نیست. هر قدمی که برمیداریم، انگار رویِ لبهیِ تیغ راه میریم.” او بوسهای کوتاه بر پیشانیِ جونگوون زد. “ولی تا وقتی کنارِ همیم، میتونیم با هر طوفانی روبرو بشیم. حتی اگه لازم باشه، خودم این دنیا رو زیر و رو میکنم تا تو در امان بمونی.”
نگاهِ جی به سمتِ پنجره کشیده شد؛ جایی که سایههایِ درهمتنیدهیِ درختانِ بیرون، رقصی وهمآلود داشتند. او در آن سایهها، نه فقط طبیعتِ شب، بلکه دشمنانِ پنهان را نیز میدید. دشمنانی که شاید در لباسِ دوست، منتظرِ فرصتی برایِ ضربه زدن بودند.
در همین حال، در بخشِ دیگری از قصر، “نیکی” با چهرهای رنگپریده و عرقکرده، در بسترِ خود از درد به خود میپیچید. هر بار که ماهِ کامل، از میانِ ابرهایِ آسمان خود را نمایان میکرد، نفرینِ باستانی درونش شعلهورتر میشد. “سونو”، دوست و شاید بیش از آن، با نگرانی بالایِ سرش ایستاده بود. چشمانِ سیاه و نافذش، مملو از نگرانی بود، اما ارادهاش چون صخره استوار.
“نیکی، نفس بکش…” سونو به آرامی دستش را رویِ پیشانیِ داغِ نیکی گذاشت. “به من نگاه کن. این فقط یه گذاره. تو قویتر از این حرفایی.”
نیکی با نالهای دردناک، چشمانش را به سختی باز کرد. “سونو… نمیتونم… دردش… انگار داره وجودم رو میبلعه.”
“میدونم که سخته.” سونو کنارش نشست و دستِ لرزانِ نیکی را در دست گرفت. “ولی من اینجام. تا آخرش کنارِتم. یادت رفته؟ ما قول دادیم. این نفرین نمیتونه ما رو از هم جدا کنه. هیچچیز نمیتونه.”
سونو با انگشتانش، الگویی نامعلوم را رویِ دستِ نیکی کشید...
ادامــه بــه زودیــــ
-لیلـــــیوم
نظرات (۱۵)