آخـَـــریـــــن بـــَـــرگِ پـــایــیــزیـے|مـــقدمـــہ کپ

آخـَـــریـــــن بـــَـــرگِ پـــایــیــزیـے

۳۱ ویدیو

آخـَـــریـــــن بـــَـــرگِ پـــایــیــزیـے| Pt⁶

۴ نظر گزارش تخلف
نیـــــــڪارا'| گمگشته در نگاه وندرم|ست با میکایی

نیکی هنوز به در خیره بود. سه ضربهٔ آرام، هنوز توی گوشش می‌پیچید، مثل صدای یک سؤال بی‌جواب.
گوشی روی زمین افتاده بود، صفحه‌اش هنوز روشن. نیکی خم شد بردارد
اما درست همان لحظه، گوشی خودش زنگ خورد.
تماس ورودی:
جی
نیکی انگار عضلاتش یادشان افتاده باشد باید حرکت کنند، گوشی را سریع برداشت.
«جی؟! چی.. چی داره می‌شه؟ این کیه پشتِ در؟ تو از کجا—»
جی حرفش را برید. 
صدایش… عجیب بود. نه آرام، نه وحشت‌زده، یه مدل عجیبِ جدیتِ خطرناک. 
صدایی که آدم را به طور خودکار از شوخی‌کردن منصرف می‌کند.
«نیکی. گوش کن. فقط گوش کن. الان وقت سؤال نیست.»
نیکی نفس‌نفس می‌زد. 
«نه. اتفاقاً وقتشه. من حق دارم بدونم—»
«نیکی.» 
جی لحنش را کمی پایین آورد، اما همان حس ترسِ زیرپوستی باقی بود. 
«اگر الان ذره‌ای برات مهمه که زنده بمونی… در رو باز نکن.»
به‌محضِ گفتنِ این جمله
خش‌خش پشت در دوباره شروع شد.
این بار کمی شدیدتر.
انگار کسی داشت کف دستش را آرام روی در می‌کشید.
نیکی دهانش خشک شد.
«جی… کیه؟ چی از من می‌خواد؟ چرا؟»
«گفتم بعداً می‌گم.» 
جی با لحن کوتاه و تیزی که نیکی تا حالا از او نشنیده بود، ادامه داد: 
«فقط یک دقیقه دیگه دوام بیار. من دارم میام سمتِ خونه‌ت. قفل رو چک کن. وارد هیچ مکالمه‌ای نشو. حتی اگه از پشتِ در صدات زد. حتی اگه اسم تو گفت. باشه؟»

نظرات (۴)

Loading...

توضیحات

آخـَـــریـــــن بـــَـــرگِ پـــایــیــزیـے| Pt⁶

۱۳ لایک
۴ نظر

نیکی هنوز به در خیره بود. سه ضربهٔ آرام، هنوز توی گوشش می‌پیچید، مثل صدای یک سؤال بی‌جواب.
گوشی روی زمین افتاده بود، صفحه‌اش هنوز روشن. نیکی خم شد بردارد
اما درست همان لحظه، گوشی خودش زنگ خورد.
تماس ورودی:
جی
نیکی انگار عضلاتش یادشان افتاده باشد باید حرکت کنند، گوشی را سریع برداشت.
«جی؟! چی.. چی داره می‌شه؟ این کیه پشتِ در؟ تو از کجا—»
جی حرفش را برید. 
صدایش… عجیب بود. نه آرام، نه وحشت‌زده، یه مدل عجیبِ جدیتِ خطرناک. 
صدایی که آدم را به طور خودکار از شوخی‌کردن منصرف می‌کند.
«نیکی. گوش کن. فقط گوش کن. الان وقت سؤال نیست.»
نیکی نفس‌نفس می‌زد. 
«نه. اتفاقاً وقتشه. من حق دارم بدونم—»
«نیکی.» 
جی لحنش را کمی پایین آورد، اما همان حس ترسِ زیرپوستی باقی بود. 
«اگر الان ذره‌ای برات مهمه که زنده بمونی… در رو باز نکن.»
به‌محضِ گفتنِ این جمله
خش‌خش پشت در دوباره شروع شد.
این بار کمی شدیدتر.
انگار کسی داشت کف دستش را آرام روی در می‌کشید.
نیکی دهانش خشک شد.
«جی… کیه؟ چی از من می‌خواد؟ چرا؟»
«گفتم بعداً می‌گم.» 
جی با لحن کوتاه و تیزی که نیکی تا حالا از او نشنیده بود، ادامه داد: 
«فقط یک دقیقه دیگه دوام بیار. من دارم میام سمتِ خونه‌ت. قفل رو چک کن. وارد هیچ مکالمه‌ای نشو. حتی اگه از پشتِ در صدات زد. حتی اگه اسم تو گفت. باشه؟»