رمان برایم حرف بزن (SPEAK FOR ME) پارت هشتم

۶۲ نظر گزارش تخلف
*Málek.H*HANDERSON (قسمت ۴ برنامه ملبورن اضافه شد)(انهایپن برای همیشه ۷ نفره♡)(my simply Jjong:)

×صبر کن الان میبرمت داخل...
_اونجا چه خبره آندره؟
چشم از نگاه مرد روبه‌رویم که حدود ۳۵ یا ۳۶ سال داشت، گرفتم و به مرد جذاب و خوش چهره ای که در عقب ماشین نشسته بود، دوختم.
صدای بم و محکمش لرز بر تنم انداخت که آن مرد که آندره خطاب شده بود به سوی او بازگشت و کنار ماشین ایستاد و رو به او گفت:
×فکر میکنم اون خانوم حالش خوب نیس... واقعا کمک لازم داره اگه شما اجازه بدید من...
_حتی فکرش رو هم نکن.
صدای عصبانی و خشمناک مرد سیاه پوش در کنار غرش آسمان، شمشیر بر آخرین امیدم کشید و آن را کشت.
درمانده نگاهی به او انداختم و خود را به سمت ماشین کشاندم و روی زانو هایم افتادم و نگاهم را به چشمان خالی از حس او دوختم که لرزی بر تنم افتاد و صدایم را در هم شکست.
+لطفا کمکم کنید... التماستون میکنم... کمکم کنید. خواهش میکنم. دارم از درد و سرما میمیرم. ساعت هاست اینجا گمشدم لطفا بزارید باهاتون بیام داخل...
پوزخندی روی لبش نمایان شد و چشم از چشمان اشک بارم گرفت و به جلو نگاه کرد و سر به بالا گرفت و دریغ از هیچ احساسی، خطاب به من گفت:
_مرگ شما آدم ها بهتر از زنده بودنتونه... آندره زود باش دیگه صبرم داره تموم میشه.
×آخه...
خنجر نگاه او در قلبم فرو رفت و چشم بر وجود من بست و با نگاهش وحشت بر دل آندره انداخت.
خشک شده بودم. انگار که لحظه ای نفس کشیدن یادم رفت.
صدای کشیده شدن لاستیک و له شدن ته مانده های امیدم را واضح شنیدم و نگاهم به دروازه ای که در حال بسته شدن بود افتاد.

نظرات (۶۲)

Loading...

توضیحات

رمان برایم حرف بزن (SPEAK FOR ME) پارت هشتم

۱۲ لایک
۶۲ نظر

×صبر کن الان میبرمت داخل...
_اونجا چه خبره آندره؟
چشم از نگاه مرد روبه‌رویم که حدود ۳۵ یا ۳۶ سال داشت، گرفتم و به مرد جذاب و خوش چهره ای که در عقب ماشین نشسته بود، دوختم.
صدای بم و محکمش لرز بر تنم انداخت که آن مرد که آندره خطاب شده بود به سوی او بازگشت و کنار ماشین ایستاد و رو به او گفت:
×فکر میکنم اون خانوم حالش خوب نیس... واقعا کمک لازم داره اگه شما اجازه بدید من...
_حتی فکرش رو هم نکن.
صدای عصبانی و خشمناک مرد سیاه پوش در کنار غرش آسمان، شمشیر بر آخرین امیدم کشید و آن را کشت.
درمانده نگاهی به او انداختم و خود را به سمت ماشین کشاندم و روی زانو هایم افتادم و نگاهم را به چشمان خالی از حس او دوختم که لرزی بر تنم افتاد و صدایم را در هم شکست.
+لطفا کمکم کنید... التماستون میکنم... کمکم کنید. خواهش میکنم. دارم از درد و سرما میمیرم. ساعت هاست اینجا گمشدم لطفا بزارید باهاتون بیام داخل...
پوزخندی روی لبش نمایان شد و چشم از چشمان اشک بارم گرفت و به جلو نگاه کرد و سر به بالا گرفت و دریغ از هیچ احساسی، خطاب به من گفت:
_مرگ شما آدم ها بهتر از زنده بودنتونه... آندره زود باش دیگه صبرم داره تموم میشه.
×آخه...
خنجر نگاه او در قلبم فرو رفت و چشم بر وجود من بست و با نگاهش وحشت بر دل آندره انداخت.
خشک شده بودم. انگار که لحظه ای نفس کشیدن یادم رفت.
صدای کشیده شدن لاستیک و له شدن ته مانده های امیدم را واضح شنیدم و نگاهم به دروازه ای که در حال بسته شدن بود افتاد.